تبليغاتX
متروک

mahshidoo

مهشید

mahshidoo

http://mahshidoo.blogfa.com

متروک

متروک

متروک

When this began,I had nothing to say And I'd get lost in the nothingness inside of me!..!

متروک

متروک
+ Good bye Lenin ! +
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
نویسنده: مهشید

 

می نویسم که فراموش نکنم اون دختر عینکی رو

که نقش زمین کردنش و مثل نعش کشیدنش

که جمعیت جیک زد و با باتون و گاز اشک آور خفه شد

که چقدر با فریاد خفه شدن سخته

که بعضی زخم ها هستند

 که حتی اگر عوض هم داشته باشند

باز هم گله دارند

خیلی هم گله دارند ...




+ +
یکشنبه سوم آبان 1388
نویسنده: مهشید

دنیا برای آدمای شبیه به هم ، دنیای ِ کوچیکیه ...




+ +
جمعه دهم مهر 1388
نویسنده: مهشید

چه خوب که بالای ِ تمام خط خوردگی ها حرفی نوشته شده که چندان مهم نیست ، مهم بی اختیاری ِ نوشتن ِ حرفی ست که به ناچار خط خورد و با تمام ِ نیستی اش ، هست ...






+ آن چه آغاز ندارد نپذیرد انجام +
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
نویسنده: مهشید

امروز تولدش بود . ده سالش شد .من که ده سالم بود بارون می بارید .اون موقع چقدر واسه خیلی کارا بزرگ بودم که الان کوچیکم ...




+ +
سه شنبه هفدهم شهریور 1388
نویسنده: مهشید

یک  سری امید هایی در زندگی هست که وقتی ناامید می شود که دیگر نه از دست تو کاری بر می آید و نه از دست ِ کسی ...





+ +
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
نویسنده: مهشید

ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در آن چشم و چالی که از دیگران به ارث برده ای !


+ گر حزنی در حزن ام +
جمعه نوزدهم تیر 1388
نویسنده: مهشید

تنش به سرش ، تنم به سرم ،نمی ارزد

تنش به سرم ، سرم به تنش ...نمی ارزد؟




+ +
شنبه سیزدهم تیر 1388
نویسنده: مهشید

مهربان نمی شود این لعنتی

نه نیش ِ گشاده ات نه لاکی که هروز قرمز و قرمز تر می شود ، افاغه نمی کند

نقش مصرف کنندگی ات دست از سرت بر نمی دارد

مزه ی  لوبیا عوض نمی شود اما تو می خوری و عمه تصدقت می شود که ...

که تو اگر جایی نروی هیچ کس تو را جایی نمی برد

جایی پیدایش می کنی و کمی در جا می زنید باهم   و دَرک می کنی و دَرک نمی کنی که برای جای ِ دیگر ی رفتن

باید خودت  و تنها خودت جایت را ترک کنی

مهربانی این لعنتی را از یاد می بری و فکر می کنی ...

و فکر می کنی که فکر نکنی و چه خوش می گذرد که فکر نکنی و انگار آسمان فکر نکردن

یک رنگ دیگری است و صدایت را لوس می کنی و قهقهِ می زنی و دستانت را می فروشی  و دیگر

گدایی نمی کنی

اما

اما یادت نمی رود

مهربان نمی شود این لعنتی !




+ +
جمعه دوازدهم تیر 1388
نویسنده: مهشید

پیش میاید که حنای ِ کسی برایت رنگی نداشته باشد ولی

پیش نیاید که حنای ِ خودت هم برایت رنگی نداشته باشد !  




+ +
پنجشنبه یازدهم تیر 1388
نویسنده: مهشید

گاهی میشوی زمزمه ای که داستان بودنت را به رُخت می کشد

بعدش هم می شوی تصمیم دوست نداشتنی ات و باوری که می گوید

قلب  هیچ انسان ِ سالمی سمت راست  اش نیست !




قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ