نویسنده: مهشید
مهربان نمی شود این لعنتی
نه نیش ِ گشاده ات نه لاکی که هروز قرمز و قرمز تر می شود ، افاغه نمی کند
نقش مصرف کنندگی ات دست از سرت بر نمی دارد
مزه ی لوبیا عوض نمی شود اما تو می خوری و عمه تصدقت می شود که ...
که تو اگر جایی نروی هیچ کس تو را جایی نمی برد
جایی پیدایش می کنی و کمی در جا می زنید باهم و دَرک می کنی و دَرک نمی کنی که برای جای ِ دیگر ی رفتن
باید خودت و تنها خودت جایت را ترک کنی
مهربانی این لعنتی را از یاد می بری و فکر می کنی ...
و فکر می کنی که فکر نکنی و چه خوش می گذرد که فکر نکنی و انگار آسمان فکر نکردن
یک رنگ دیگری است و صدایت را لوس می کنی و قهقهِ می زنی و دستانت را می فروشی و دیگر
گدایی نمی کنی
اما
اما یادت نمی رود
مهربان نمی شود این لعنتی !
+ +
نویسنده: مهشید
پیش میاید که حنای ِ کسی برایت رنگی نداشته باشد ولی
پیش نیاید که حنای ِ خودت هم برایت رنگی نداشته باشد !
+ +
نویسنده: مهشید
گاهی میشوی زمزمه ای که داستان بودنت را به رُخت می کشد
بعدش هم می شوی تصمیم دوست نداشتنی ات و باوری که می گوید
قلب هیچ انسان ِ سالمی سمت راست اش نیست !
+ +
نویسنده: مهشید
در طــــــــــــــــی ِ این دو هفته
بعضی وقت ها
فقط بعضی وقت ها
فکر میکنم
به دیوار حاشایی که می تواند اِنقــــــــــــــدر بلند باشد
+ +
نویسنده: مهشید
گریه ام از گاز اشک آور نیست که با دود کبریت بند بیاد، آقا !
+ +
نویسنده: مهشید
کلام ِحق دم ِ شمشیر می شود ..
گاهی
گاه
.
.
+ +
نویسنده: مهشید
لِی لِی هم که بازی می کردیم
پایمان حق ِ دست درازی به خانه ای که سنگمان تویش افتاده بود رو نداشت !
+ +
نویسنده: مهشید
وا بسته گی
نه
بوجود میآید و نه از بین می رود
بلکه از صورتی به صورت دیگر ، تبدیل می شود .
+ +
نویسنده: مهشید
زیر ِ سایه
ی ِِ آسمانی که
سر و ته اش را بزنی ، یک رنگ است ...
+ +
نویسنده: مهشید
هستند شخصیت هایی که آسان وارد داستانت نشده_ اند که آسان خارج شوند ، با این حال دیر یا زود نسخه ی تاریخ مصرف ِ رو به اتمامشان را می پیچی ، در هر حال باید ترجیح داد ،زجرآور های ِ آسان را به سخت های زجر آور !