تبليغاتX
متروک

mahshidoo

مهشید

mahshidoo

http://mahshidoo.blogfa.com

متروک

متروک

متروک

When this began,I had nothing to say And I'd get lost in the nothingness inside of me!..!

متروک

متروک
+ +
چهارشنبه سی ام فروردین 1385
نویسنده: مهشید

اینجا ، زندگی برای مردن هم ارزش ندارد ...ولی من این بی ارزش همیشگی را به نوشتن اختصاص داده ام ...چیزی که همیشه برایم بزرگترین ارزش و لذت روی زمین بوده است...

بیش از این بیهوده حرف نمی زنم که دلم گرفته ...دلم از دست خود بی احساسم هم خونه...اینجا اسم تو همیشه تو لیست من چشمک می زنه و من هیچ وقت جرات نمی کنم بهت حقیقت رو بگم...

اینجا من می دونم اشتباه کردم...در حق خودم ...در حق تو...در حق دوستام...ولی مثل یه جغد شوم بدبخت تو گور خودم فرو رفتم....

چطوری دعا کنم که بخشوده شم وقتی خودم هرگز خودم رو نمی بخشم! ...هرگز...

 من آشغال ترین موجود روی زمینم ...خودم می دونم!




+ You were made for me... +
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385
نویسنده: مهشید

وضعیتم خیلی خراب شده ...عاشق فونت نشده بودم که شدم ! آره من عاشق فونت شدم ..اونم فونت tahoma اصلا خیلی بچه باحالیه ! خوشگل ..قلمبه ..فانتزی ..نفس ...

 

--------------------------------------------

دیدی؟  خیلی اوضام خرابه!  باورت نمی شه؟

 اخی این امی لی عجب سولوی قشنگی میزنه

I know , I m not lost …I m just alone ……

گوش دادین؟ شاهکاره ! بازم شروع شد ..وقتی می خوام دو کلمه از خودم بنویسم می پرم تو فونت و امی لی و لیرکس و هر خر دیگه ای که بگی جز  شتر مرغ اصلی ، خودم ! یه تصمیم اساسی گرفتم که اصلا اینا رو بنویسم برای خودم ...مثلا نظر ها رو ور دارم برای اون ارواح سرگردانی که نمی دونن برای چی میان تو این بلاگ!؟

شدیدا از آینه می ترسم ...وقتی میرم جلوش جیغم در میاد . ترسناک شدم ..مثل همون مردهه تو فیلم دکتر فرانکشتاین ...مثل اون شیطونا که تو جهنم کنستانتین بودن ... مثل قبض تلفن که هر وقت میاد منو قبض روح می کنه ...مثل دبیر فیزیکم . مثل هر وقت می خوای کارنامه ت رو بگیری!

Hold and speak to me …tell me you ll next to me and I ll die for you!

چرا خالی می بندم؟ من برای خودمم حاضر نیستم بمیرم ..چه برسه برای تو! هر چقدرم عاشق باشم ...هرچقدر هم مثل فونت Tahoma جیگر باشی !

And I cant love you anymore than I do ….

حالا باورت شد حالم اصلا خوش نیست؟ نه نشده ؟همش دارم به این موضوع فکر می کنم ...این سال نحس و لعنتی بالاخره تموم می شه و با یه انرژی حقیقی برای زندگی حاضر میشم ...طوری که بفهمم زندگی چیه ؟! ولی می دونم غلط زیادی کردم...اصلا در موردش حرف نمی زنم ...می دونم نصفتون کل پستم رو نخوندین ...ولی مهم نیست ...اگه بخوام حرص اینا رو هم بخورم باید برم بمیرم ...بااین حال مردن و زنده بودن من فرقی نداره ! داره؟

 

I wont cry …I wont give up …I wont go back now ..waking up and knowing who you really are?

 

دوست دارم اینجا رو هر روز آپ کنم ...نه برای دوستام که ازم فرارین ...برای دشمنام که دوست دارن یه موضوعی برای خندیدن داشته باشن ! چه خوب ...دلقک بودن برای خودش عالمی داره .آخه یکی نیست بگه دختر تو کی هستی که بخوای دوست و دشمن داشته باشی؟ ( ولی خوب تریپ مانیا اومدم ...مانیا ناراحت نشی هااااااا)

We ll be last before the dawn!

 

می دونی دلیل تموم اینا چیه؟ تویی ...اره تویی...الکی خودت رو به اون راه نزن ! دیگه همه می دونن کیه که شبیه فونت Tahoma ست ...

Don’t try to fix me , I m not broken ,  I m the lie ..living for you ..so you can hide

 

دوست دارم انقدر بنویسم تا هر کی داره این متن رو می خونه اخرش کم بیاره و ول کنه بره ...اون چند نفری هم که موندن بدونن یا خیلی با معرفتن ...یا خیلی فضول!

 

Let me stay ..where the wind will whisper to me..

دیگه شک ندارم که باورت شده حالم خیلی خرابه !  گذشتن از این کوچه هااا...درس خوندن ...آنلاین شدن...کشیده شدن شونه هام به آدم های این دنیای همیشه پوچ ..همه ی اینا داره حالم رو به هم می زنه ! از اومدن توی نت ...چت کردن ..استتوس زدن ... از همشون زده شدم ...دنبال یه انگیزم ..یه دلیل برای زندگی ولی هرچی خودم رو به درو دیوار می زنم هیچ چیزی جز گرد و خاک اتاق خالیم بلند نمی شه !

 

Now I bound by the life you left behind                                                  

حالم اصلا خوش نیست و می دونم دیگه نیازی نیست بی خودی این جمله رو تکرار کنم ..کاش یه چیز خوبی می نوشتم که به درد یکی می خورد ...ولی نویسنده ی به درد نخور ..نوشته هاشم به درد نخوره!

 

 

 

و در آخر این شعر همیشگی که در هر لحظه ی این سال نحس دنبالم بود!

 I tried so hard to tell myself that you are gone ..but thought your 're still with me …but I ve been alone all along




+ +
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385
نویسنده: مهشید

خیلی آسونه ...برو تو گوگل ...فونتت رو فارسی کن . مثل یه بچه خوب تایپ کن " انرژی هسته ای"و اونوقته که بیش از ۱۰۰۰ تا صفحه برات یافت می شه.۱۰۰۰ تا صفحه واسه ۱۰۰۰۰۰ تا آدم خوش خیالی که خیلی آرزو دارن ..خیلی!

یکی میگه چو ایران نباشد ، تن من مباد ! اون یکی میگه این رویداد مثل ملی شدن صنعت نفته ! نمیتونم از جلوی تلویزیون تکون بخورم . . . . . اما صدای گوینده اخبار خیلی غمگینه ، انگار اون یه ذره سوادش بهش میفهمونه که چه خبری رو داره میخونه .....

اه ...بعد از این همه مدت اومدم اینجا رو آپ کنم که این چرت و پرتا رو بگم؟ دیگه واسه چی باید دل خودم رو خوش کنم به سیاست و دولت و ملت ؟ وقتی خودم هم برای خودم ارزشی قائل نیستم چه انتظاری از بقیه باید داشته باشم؟ میگین بیا اینجارو آپ کن ! ولی می بینی؟ حتی خودمم نمی فهمم چی دارم میگم.فقط پیاده می کنم ..اون چیزی که مغزم به دستام فرمان میده ...حالا می بینی تو ذهن پوسیده ی من چه آشفته بازاریه؟

ولش کن ...می خوام دلخوش باشم ...به روزهای محال و خوب زندگی ...فقط بذار تنها باشم .چیز زیادیه؟!

چه بگویم؟ سخنی نیست.

می‌وزد از سر امید، نسیمی،
لیک، تا زمزمه‌یی ساز کند
در همه خلوت صحرا
به ره‌اش
نارونی نیست.
چه بگویم؟ سخنی نیست.

پشت درهای فروبسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کج‌اندیشی
خاموش
نشسته‌ست.

بام‌ها
زیر فشار شب
کج،
کوچه
از آمد و رفت شب بدچشم سمج
خسته‌ست.

چه بگویم؟ سخنی نیست.

در همه خلوت این شهر، آوا
جز ز موشی که دراند کفنی، نیست.

وندر این ظلمت جا
جز سیا نوحه‌ی شو مرده زنی، نیست.

ور نسیمی جنبد
به ره‌اش
نجوا را
نارونی نیست.

چه بگویم؟
سخنی نیست ...

احمد شاملو




+ +
شنبه نوزدهم فروردین 1385
نویسنده: دختربارانی

عشق که نه رد اشک است بر گونه های خسته از انتظار..

دیگر انتظاری نیست..

کسی از آنسوی سواحل غم گرفته خبر بیداری مهتاب را به ما نمی دهد..

دریا نیز اندوهگین است.

با آینده بشارتی نیست..هست؟؟؟

میلیونها دل غمگین زیر این آسمان سربی دعا می کنند ..یا نمی کنند!

چشم به راه هستند..یا نیستند..

آن وقت من اینجا نشستم شعر می گویم!(شعر که نه !بهانه گیریهای دلی که خودش را نیز از یاد برده)

شعر به چه کار من یا آسمان بی پرنده شهرمان می آید؟

یکی نیست به جای شعر مرهمی بر دلی بگذارد..یا هست؟؟

چه حاصل از شعر نوشتن...تو که هیچوقت نمی خوانی..و این روزها از رهگذرهای غریب حرفهای عجیب می شنوم!!!

دلی را که کسی نبرده..باد میبره!!!!




+ AND that s why i am here! +
یکشنبه سیزدهم فروردین 1385
نویسنده: مهشید

سلام . یه دختر تنها ...یه صفحه وب منتظر ....یه گله دوست که ۲ هفته اس ازشون خبر نداری...یک عالمه بلاگ دوستات که خیلی وقته بشون سرنزدی ...یه ۱۳ به در پای سیستمت .همه چیز عوض شده از پارسال تا حالا . بخوام بشمارم زیاد میشه اما یه حادثه می تونه همه چیزو تغییر بده .خیلی بیشتر از اون چیزی که تا حالا عوض شده  .

سایت "آکادمی فانتزی" برنده‌ی جایزه‌ی ادبی "فلیپ.کی.دیک" و "کنوانسیون فانتزی"شد . از اطلاعات دقیقش مطلع نیستم ولی می تونین از اینجا اطلاعات بیشتری گیر بیارین!winners

خلاصه واقعا موجب خوشحالیست . بعد از یک تعطیلات شیرین بهاری و روزهای دلنشین این می تونه یه خسته نباشید اساسی باشه !

و نباید فراموش بشه که :سالی که نکوست از بهارش پیداست!

این قسمتم می ذارم برای مخاطب های بلاگ که دوستشون دارم . دلم برای همتون تنگ شده و بزودی بتون سر می زنم .روز های خوب برای شما آرزوی منه ..

be mine

 




+ افق روشن +
دوشنبه هفتم فروردین 1385
نویسنده: دختربارانی

همیشه همین طور بوده.ماندن سهم من.رفتن سهم تو.همیشه سخت ترین ها سهم من بوده.

حالا دیگر عید هم که باشدو بهار هم که بیاید فرقی نمی کند.اینجا همیشه باران می بارد.نه به خاطر سایه همیشه غایب تو.به خاطر ردپای خیس خاطرات نداشته.

دستهامان با هم غریبه..دلهامان غریبه تر.من متعلق به اسطوره ای فراموش شده از زمان باستانم!زمانی که انسان ها هنوز خویشاوند نزدیک زمین بودند و ساقه های طلایی گندم را همچون زلف پریشان مادر زمین شانه می زدند.آنجا بود که مردمان رستگاری خویش را در عمق نگاه دیگری می یافتند.عشق یعنی رستگاری و عشق برای زندگی بس بود..

تو؟تو متعلق به رویای سراسر تباهی عصر جدیدی!جایی که برای من در آن نقشی در نظر گرفته نشده.حدیث بودن من در اینجا به این می ماند  که بیگانه ای را از اعماق قرون و اعصار بیرون کشیده باشند تا در همهمه آهن و ماشین عشق بورزد.عشق؟؟عشق بی مصرف دنیای امروز!این عشق نیست که بی مصرف شده.جسم است که محبس روح شده و حالا کلمات زرورق پیچیده و بی معنایی بلغور می کنیم از انسانیت و عدالت و دوستی و عشقی جهانیُ در حالیکه از همان دوست داشتن ساده دستان یار باز مانده ایم.

* * *

اینم متن کامل افق روشن

افق روشن شاملو که گمان می کرد روزی محقق خواهد شد.

روزي ما دوباره کبوترهاي ِمان را پيدا خواهيم کرد
و مهرباني دست ِ زيبائي را خواهد گرفت.




روزي که کم‌ترين سرود

 

 

بوسه است

و هر انسان
براي ِ هر انسان
برادري‌ست.
روزي که ديگر درهاي ِ خانه‌شان را نمي‌بندند

قفل

 

 

افسانه‌ئي‌ست

و قلب
براي ِ زنده‌گي بس است.
روزي که معناي ِ هر سخن دوست‌داشتن است
تا تو به خاطر ِ آخرين حرف دنبال ِ سخن نگردي.


روزي که آهنگ ِ هر حرف، زنده‌گي‌ست
تا من به خاطر ِ آخرين شعر رنج ِ جُست‌وجوي ِ قافيه نبرم.


روزي که هر لب ترانه‌ئي‌ست
تا کم‌ترين سرود، بوسه باشد.


روزي که تو بيائي، براي ِ هميشه بيائي
و مهرباني با زيبائي يک‌سان شود.


روزي که ما دوباره براي ِ کبوترهاي ِمان دانه بريزيم...




و من آن روز را انتظار مي‌کشم
حتا روزي
که ديگر
نباشم.

با تشکر از مهشید جون که گذاشت تو وبلاگش بنویسم




قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ