نویسنده: مهشید
به نام پدر!..!

در این شب همیشگی در حالی که انتظار امتحان فردایم را می کشم به یاد خیلی چیز ها افتادم ، همیشه همینطور بوده ، در بدترین شرایط مغزه پوسیدم شروع به کار کردن می کنه . باور نمی شه بالاخره روزی رسیده که می تونم با صدای کریس دی برگ کنار بیام . باور نمی شه که بالاخره دلم برای بابام سوخت .
برای همه ی داشته هاش و نداشته هاش. برای هر چیزی که از دست داد . برای هر چیزی که زندگی نبوغانه اش رو خراب کرد . حتی برای دختر عوضیش ، من .
باورم نمی شه برای پدری می نویسم که این چند سال ، بدون اینکه بدونه ، هکتارها با من فاصله داشت .
واقعا مسخرس وقتی که این همه با بابام فاصله دارم ، به پله هایی که برای رسیدن به تو سقوط کردم ، فکر می کنم . و بعد با دوست هام سر تفاوت علمی تخیلی با رئالیستم ، بحث کنم .
پدر من نه پولدار بود . نه خاص . نه مهربان .
هنوز فراموش نمی کنم روز هایی که مثل ارتشی ها دختر 5 ساله اش را روی پایش می گذاشت و برایش "قصه های من و پسرم " را می خواند . و من به اجبار ناچار به گوش دادنِ قصه های سیاسی و خسته کننده ی یک نویسنده ی کمونیستم بودم که از روزهای زندگی ِ پسرش می گفت و از پشت پنجره با حسرت به بچه های که با هم بازی می کردند ، نگاه می کردم .
پدر از همان روز اول هیچی نبود . پدر من فقط پدر بود . فقط پدر...
حالا دیگر امکان ندارد من و پدرم یک جا بشینیم و برای هم قصه ببافیم . در این سال ها هر دو ما عوض شدیم ولی او خیلی بیشتر .
و من هنوز به قول ابلهانه ای که به پدر دادم فکر می کنم ...
- قول میدهم یک روز نویسنده ی بزرگی شوم ، بابا...
بابا! چه نام غریبی ...
پی اس : خیلی فکر کردم که این نوشته رو اینجا بذارم یا نه ، اما دیدم وقتی مخاطب این نوشته از مشقِ شبانه و پوچ دخترش لذت نمی برد ، بهتره که زیر نگاه یک غریبه به تاراج برده بشه .
به من آرامش میده . نمی دونم چرا. ولی شاید همان حس نویسنده ای را به من القا می کند که از خاطراتش با پسرش گفت . خوانده شدن خیلی لذت دارد ، بیشتر از نوشتن ، باور کنید!
+ I ain't gonna live for ever , i just wana live while i 'm alive +
نویسنده: مهشید
زندگی من از تعلقات مادی خیلی زود خالی شد . من فراموش کردن رو خیلی زود یاد گرفتم و
از من نخواه که دلت را بشکنم!
من هرگزاسم تو را به زبان نخواهم آورد ...
چرا که امروز در کنار دیگری هستی و من با عشق از کنار تو رد خواهم شد...
تا بفهمی او چقدر به تو می آید!
---
پی اس : برای فاتح قلبت حالا باید فاتحه خوند.

+ Be couse of you ! +
نویسنده: مهشید
هرگز نمی تونم تصور کنم که شما قبل از تولد من چه فکری کردین که من بتونم بر خلاف همه ی آدمها این دنیای پوشالی ، خوشبخت شم . بتونم مثل همشون نباشم . بتونم یه بچه ی استثنائی باشم که از صبح تا شب به در خواست شما درس بخونه ...کلاس بره ..نفس بکشه ...روی خط قوانین قرمزی که براش کشیدین عبور کنه ! زندگی من دور همین قوانین می چرخه ..تاوقتی که شما به من بگین بمیر ...بمون ...بخواب.. حالا من در برابر این همه اسارتی که کشیدم فقط یک چیز می خواستم ...یه امنیتی که هیچ وقت نذاشتین احساسش کنم ...آره با پدر و مادری هستم که به بچه ی خودشون افتخار می کنن ، بدون این که بدونن من می خوام یه آدم دیگه باشم . نه اون چیزی که اونا میگن باشم !
این همه شعر واسه درو دیوار نوشتم ...اینم برای پدرومادر مغرور خودم!
Be couse of you /kelly clarkson
+ I blame you +
نویسنده: مهشید
اه ...بازم شروع کنم؟
خب خوبه حداقل تونستم متقاعدتون کنم حالم اصلا خوب نیست . خب نیست دیگه! این همه غرغر کردن نداره . روانی بودن که دیگه شاخ و دم نمی خواد. میخواد؟ آره میگم که همه بدونن . من روانیم . شاید مقصر اصلی این صادق هدایتٍ بدجنس باشه که منو با اون کافکا فولیش آشنا کرد !
شاید هم مقصر دیونه شدن من نیچه باشه !
به هر حال یکی باید مقصر باشه ؟ بیخودی که مثل مرده های متحرک نشدم ...الکی که زنده به گور نشدم ...
No one knows what its like
اه ..معلق بودن چقدر بده ...امروز همه ی بچه های مدرسه با هم رفتن فشم (درست نوشتم؟). کلی اصرار کردن که منم برم ولی من مثه ماستٍ موسیر ، با دهن باز در خواستشون رو رد کردم . شاید هم اصلا بش فکر نکردم . خودمم نفهمیدم چه غلطی کردم . بابام گفت یکی از روزهای خوب زندگیم رو از دست دادم .منم گفتم به درک!
شاید برای این نرفتم که امروز جلسه ی زیراب بود .جالبی اینجاس که جلسه زیرابم نرفتم .
شاید خونه موندم تا درس بخونم ! اما این نکته هم قابل توجه ست که درسم نخوندم .
My God, my tourniquet
Do you remember me?
Will you be on the other side
or will you forget me?
ای خدا...
.حالا منو ببخش که مامان و بابام دو تا باز مانده ی عشقٍ لنین بودن و بی اعتقاد بودنشون رو منه بدبخت هم تاثیر گذاشت .ببخش که همه ی دوستام لامذهب بودن . ببخش که هر چی زور زدم نتونستم باورت کنم . حتی وقتی که فریاد زدم و گفتم می دونم یه جایی هستی، دروغ گفتم . ببخش ...طبق معمول غلط کردم . حالا ازت کمک می خوام که از این معلق بودن خلاصم کنی . حتی اگه نیستی ...حتی اگه مثل خدای بچه گی هام اسفنجی هستی .
این بار دیگه دروغ نمی گم .
بذار باورت کنم . بذار برای اولین بار توبه کنم.
I'm ready to love somebody,
Love somebody like you
GOD….
|
Tourniquet |
