نویسنده: مهشید
اولین ِ اولین بار ، آخرین فرصت ما بود ...
--
این روزها فقط نوشته های ری برادبری منو از دست ِ خیال تو رها می کنه!..!
اساسا قربون این نویسنده برم که این طوری خط ِ مٌخ ِ ساده ی منو خونده ...
عین ِ خودت !..!
شاید دنیایِ خیالی برادبری حقیقت نداشته باشد ، شاید هر چقدر هم این موجودات ِ بشری
زور بزنند تا یه روزی به جایی برسند و در یک کهکشان دیگر ساکن شوند ، عمر من قدِ دیدن
این روز رو ندهد ولی من بهشون اعتقاد دارم ، من به یک چنین روزی معتقدم ، معتقدم ، معتقدم ...
خیلی خوبه اگه بدونی یک روز دنیا پٌر از آلودگی رادیو اکتیوی شه ، و ما بی تفاوت تر از همیشه مجبور شویم
سیاره ی سبز زمین رو به سیاره ی سرخ مریخ ترجیح دهیم . انوقت امروز با نیش باز تری می خندی و
ری برادبری می خوانی و میگی :
«انرژی هسته ای حق مسلم ماست »
و منم میگم :
« مگه شک داشتی؟»
--
آنقدر کتاب علمی تخیلی خواندم که زبان فضایی ها را یاد گرفتم ، میدانی وقتی می خواهند بنویسند
دوستت دارم چه می نویسند؟ : )*$%#!@#%
باور نمی کنی ؟! تو وبلاگشون خوندم!...بیا اینم لینکش : *&^$%^%#
پ.اس : آی آدم ها ، دوستتان دارم برای همه ی سرگرمی های تلخ و شیرینی که برام می سازید .
ولی نابودی زمین نه تلخ است ، نه شیرین
یک جورهایی ملس است ، مزه ی آلوچه می ده !..!
+ There's somethig inside me that pulls beneath the surface +
نویسنده: مهشید
راست می گفتی ، زیاد طول نمی کشد که به این باور برسیم که برای تغییر دادن هر چیزی که قبل از این زندگی می نامیدیم ، گذشت زمان کافی ست .
---
من هنوز مثل همیشه از آغاز کردن بیزارم
اما این بار دیگر خبری از واژه ی دو وجهی ِ تکرار نیست
این یک استارت تازه ست برای هرچیزی که در زندگی م نیازه و دیگر خبری از آن حماقت های بچه گانه نیست .
الان شروع می کنم
از آخرینش
باید از سر و صورت این بلاگ ِ بی گناه معلوم باشد .
--
تابستان شروع شد ، چه تابستانی !..!
کلاس های دوره ای مدرسه که از 4 مرداد آغاز می شود و کلاس های لعنتی دیپلم کامیپوتر از اول تیر .زبان هم که اول و آخر روی سر من خراب بوده و هست .
بدترینش زمانی ست که مامان بگوید :
برای استخر برنامه ریزی خاصی نخواهی داشت . فقط می توانی هرز گاهی سری بزنی .
عجب تلاشی می کنم برای به یک جایی رسیدن !..!
---
به نیمه ی پُر لیوان نگاه کنید ، حداقل ِ حذف شدن ایران از جام جهانی برای من این است که از این به بعد با آسایش خاطر بیشتری از انگلیس طرفداری می کنم و دیگر دلم 2 راهه نمی رود .
+ Fallen Angel +
نویسنده: مهشید

کاش اونقدر به خوندن حرفام از طرف تو مطمئن بودم که برای یک بار هم که شده صادقانه برایت بنویسم .
بنویسم برای به دست آوردن هیچ چیز به تو التماس نکردم .
بنویسم بازی کردن با آدم ها ، شاید به اندازه ی بازی ها کامیپوتری لذت بخش نباشه ولی به همون اندازه دردناکه !..!
بنویسم هیچوقت دستی که به سمتت دراز میشه رو با بی تفاوتی پس نزن ، غرور آدم ها به همین سادگی هم نیست .
بنویسم همینطوری که هستی دوست دارم.
اگر آدم ها عاشق خوبی های تو می شوند ، این بدی های توست که تورو برای من جاودانه کرد و باعث شده هنوز باور داشته باشم ، یک جایی کسی به نام خدا هست .
پی اس : این بار دروغ نمی گویم ، تارگت اساسی خدا بود !..!
+ As I get older , the people in the world get colder +
نویسنده: مهشید
فایده ی بچه شدن تو این است که حالا با صدای کم تری به بچه بازی های من می خندی !...!
و تو اصلا استثنا نبودی ، تو سر همان کَرباسی هستی که از دیدن ته اش محروم مانده بودم ، هنرمندٍ حرفه ای ...
---
این دخترک ، با کفش های گنده تر از پاهای باریکش ، مرا یاد دختری می اندازد که همیشه یک پله از همسالانش بالاتر بود و یک پله از هم فکرانش پایین تر .
خیلی بد است که نه با هم سن و سالهای خودت همتا باشی و نه هم قد و اندازه ی دوستانت .
به این می گویند تناقص که دیر یا زود مرا از پای در می اورد .
تنها فرقش این است که باید به اسمی که به جای نامت صدایت می کنند ، عادت کنی .
بچه !...!
می دانی این کفش های گشاد مرا یاد چه می اندازد؟
یاد احساسم به تو که خیلی بزرگتر از خودم بود !...!
+ It's written on your face, You still wonder if I made a big mistake +
نویسنده: مهشید
حیف که این خط بی انتها ، اول و آخر خوبی و خوشی ندارد .
همه ی قسمت هایش مرا یاد بینوایان ِ هوگو می ندازه!..!اشتباه نکنید . من کُزت ِ بینوایان با آن لبخند دِلبرش نیستم .
من ژانوارژانم ،خود ِ خودش ....
ببخشید جناب ، یادم رفته بود که در قصه های زندگی ِ حقیقی خبری از Happy Ending نیست .
یادم رفته بود قصه ها فقط برای قصه هاست و من، آدم محکوم به زندگی ِ واقعی.
یادم رفته بود که در تناسخ پیشین چه بلایی به سرت آورده بودم که حالا اینطوری باید تقاصش رو پس بدم .
فقط یادت باشه ؛
همه ی قصه های خوش دنیا پایانی دارن ، همشون...
عمو ؛ آدم های احمق یه اشتباه رو دو بار تکرار می کنن ... فقط آدم های احمق !
باز هم اختیار گریه کردن رو از دست دادم ، نه برای چیزهایی که از دست دادم ، برای چیزهایی که دیگر برای از دست دادن ندارم !...!
یکی ش غرور .
همه ی خنده های بی اراده ی من ، تصنعی شده .دقیقا مثل دو نقطه دی وقتی تا حد خفگی نیش ِ گشادش رو باز می کنه .
پی اس ۱: برای دور شدن افکارعمومی از زندگی ِ خصوصیم ، تارگت این نوشته رو به اسم دانشگاه تهران می نویسم . ( برگرفته از کتاب ِ «روش های مناسب ِ پیچوندن» ، اثرسمیه ِکرمی )
پی اس ۲: اینجا ، مدتی ست جاش رو با دفتر یادداشتم عوض کرده ، پس اگه از خوندن نوشته ها لذت نمی بری ، اصلا مجبور نیستی بخونی چون اصلا قرار نیست تو خوشت بیاد .
+ Together regardless we'll walk through the darkness +
نویسنده: مهشید
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی ِ یک جسم ِ زنده را بتو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد !..!
ف.فرخزاد
دیروز ، بعد از ظهر نگاهم به مراسم افتتاحیه جام جهانی افتاد .
یادم افتاد یه روزی برای فوتبال می مٌردم . یادم افتادم پشت در قفلِ انباری یه گونی از
پوستر های منچستر و کریستیانو رونالدو مدفون شده !..! از خودم، خندم گرفت و سیفون تمام احساست گذشته ام را کشیدم !..!
همه پوستر ها رو در مقابل آلوچه ای که عرشیا برام گرفته بود ،تقدیم کردم .
من تمام علایق 3 سال پیش رو به یه آلوچه ی امروزی فروختم ... چه خوش مزه بود !..!
می دونی؟ هراس امروز ِ من از این نیست که چرا تمام علایق گذشته ام رو امروز نابود کردم، ترسم از اینه که یک روز تمام احساساتم نسبت به تو را به یک آلوچه بفروشم !..!
دوره گرد ِآلوچه فروش ، آلوچه های سال دیگر باید خوشمزه تر باشد تا ذهن پوسیده ام رو شستشو بدهد .
DOWNLOAD where will you go
+ But It’s Time To Face The Truth… I’ll Never Be With You +
نویسنده: مهشید
به یک نکته ی اساسی پی بردم ، به این که من جزو خَر شانس ترین آدم های دنیام .
اصلا در عجبم که چرا اسمم رو تو کتاب رکورد های گینس به عنوان خوش شانس ترین دُختر دنیا ، چاپ نمی کنند!...!
همه چیز رو در اختیار دارم تا وقتی که هیچ احتیاجی بش ندارم ، فقط کافیه یه ذره احساس نیاز نسبت بهش پیدا کنم تا از دستش بدم ، فقط همین
و من الان بیش از هرچیزی به تو نیاز دارم .
عروسکِ پنبه ای گم شده ی من .
باورت نمی شود اگر بگویم که نیمی از وجودم همان جایی که عروسک پنبه ای کودکیم مدفون گشت، گم شد و نیم دیگر آن لابه لای خاطرات سوخته یِ گذشته ام ، شناور است .
پی اس : سفارشی برای یک دوست ِ آشنا، من این شعر امی لی رو دوست داشتم ...شاید هنوزم دارم !..! دیگه از هیچ یک از احساساتم مطمئن نیستم .
|
Hello |
+ why should I care? Couse you weren't there when I was scared +
نویسنده: مهشید
تلاش های بی فایده ی من تمامی ندارد !...!
حرف زدن برای گوشهایی که هرگز نمی شنوه !..!
از من نخواین از شیرینی های زندگی براتون بنویسم
آدم های خَرذٌوق برای شیرین کردنِ زندگیتون خیلی زیادن.
حرف زدن برای گوشهایی که هرگز نمی شنوه !..!
و جای نگرانی برای من نیست
من به اندازه ی تمام آدم های خوشبخت دنیا ،نفس می کشم و زندگی می کنم ، شاید هم بهتر.
ولی تنهاییِ مرگبار خودم رو
وقتی پای پی سی می شینم و می نویسم به هر کس و هر چیزی ترجیح میدام .
حرف زدن برای گوشهایی که هرگز نمی شنوه !..!
راستی شباهت زیادی بین تو و خَرمگس پیدا کردم ، همش داری زیر گوشم وِز وِز می کنی
و هر وقت میام پیشت که تلافی کنم ، بالای کَثیفت رو به هم می زنی و دَر میری !
حرف زدن برای گوشهایی که هرگز نمی شنوه !..!
پی اس : له کردن خَرمگس روی مٌنیتور از له کردن پشه سخت تره ، ولی پشه زود میمیره .
اسطوره ی من باید سَگ جون باشه ! خَر مَگسِ کَر !..!
پی اس 2 : هر کی که نیومد جشن آکادمی دماغش و هرجای دیگه ای که دوست داره بسوزه !..!
چیزی در موردش جشن نمی گم که بازم بسوزه! در هر صورت از هر گردهمایی دیگری بهتر بود ، فقط میشه
گفت برات متاسفم که نیومدی .
+ Swallowed me then spit me out +
نویسنده: مهشید
باورت نمی شود
حتی لحظه ها هم برای رُبودن خاطرٍ تو از ذهنٍ من ، لحظه شماری می کنند .
×نمی دونم باید چه حسی داشته باشم وقتی بعد از 24 ساعت احتمال حل کردن و خَرزدن تو فرمول های بسط مثلثاتی و بقیه کثافت کاری هاش ، ناچار شَم اعتراف کنم که در سرتاسر عمرم امتحان به این گندی نداده بودم ×
آه ...می بینی؟
اینجا قصه ی دختری نیست که برای وفاداری به تو ، تمام دنیا را خط خطی کرد . قصه ی دختری ست که بیشتراز تو به علایق ِ خودش وفادار بود .
مگر نه حسِ من به تو ، دقیقا مثل حسَم به همین پشه ای ست که روی صفحه ی منیتور له کردم .
--------
به دنبال بهانه ای می گشتم تا چیزی رو اعلام کنم ،
فردا مراسم اهداء جایزه به برنده ی برترِ مسابقه داستان نویسی آکادمی ست . دوست نداشتم این جا چیزی ازش بنویسم ولی بچه ها آکادمی خیلی زحمت کشیدند ، شاید باید زودتر از اینها می گفتم اما از همین جا از دوست های عزیزم که حتی وقت چت کردن هم باشون ندارم ، دعوت می کنم و مطمئنا با حضورشون جشن بهتری رو خواهیم داشت .
پی اس : فردا این همه کار دارم ، تورا هم باید دوست داشته باشم ...
واین دقیقا شرح حاله من است .
+ ؟Am I so insignificant +
نویسنده: مهشید
به رفقایِ شریفت بگو که من برای دل کسی مشقِ شب نمی نویسم ، اگه نوشتن سهم منه ، پس نمی خواد دنبال انگیزه های من بگردی . اگه نوشتن حق منه ، برای من مرز تعیین نکن. اگه من مهشیدم ،خیلی خوب می دونم دارم چی کار می کنم .
حساب های باقی مانده باتو زیاد دارم ، از بچه بازی هات گرفته تا همه ی پشت پا زدن های ِ دیوانه کننده ات ! از تمام فیلم های درامی که برایم بازی کردی ،بیزارم . سعی نکن دکمه ی پلی این ماجرا رو دوباره بزنی ،به خاطرت بیار ؛
گذشته ، گذشته .
باور کنید من مُنتظر هیچ موجود زمینی و جاه طلبی نیستم . من فقط می نویسم !از بازی با کلمات خوشم میاد و هیچ احساسی نسبت با کلماتی که می نویسم ، ندارم .
خالی شوید از هرچه بدی است .
با کسی قرار داد بسته ام تا...
همه ی آن ها را به جهنم ببرد .
آری ؛ با شیطان هم می شود معامله کرد .
مجله موفقیت
پی اس 1 : فرقی نمی کند آنتونی رابینز باشد یا پائلو کوئیلو ، من از همه ی این دل خوشکنک های پوشالی ، متنفرم .
پی اس 2 : بلوستار ؛ حالا که نیستی می فهمم بیشتر از اونچیزی که انتظار داشتم ، دوست دارم .روح های مشترک را هنوز به خاطر داری؟
+ Just shut your mouth up! +
نویسنده: مهشید
«هي فلاني! زندگي شايد همين باشد...
يك فريب ساده و كوچك.
آن هم از دست عزيزي كه تو دنيا را
جز براي او و جز با او نميخواهي.
من گمانم زندگي بايد همين باشد...
م-امید
بدبختی اینجاس که زندگی برای ما همین هم نمی باشد ...یعنی اصلا نمی باشد .
پی اس : زیاد ذوق زده نشین ~ فکر نکنین می دونین مهشید ۱۷ ساله واسه کی می نویسه ...حتی با عزیز ترین دوستم هم هستم .. به این پی بردم من اصلا جسارت ندارم ...تا دلت بخواد وقاحت دارم ...فقط همین ~
در یک کلام .مخاطب حرفای من دیواره
برای عاشقانه نوشتن حتما باید عاشق بود؟ نمی خوام دیگه به فکرتونم خطور کنه من عاشقم ...من فقط عاشق یه چیزی هستم اونم اسمش (بین خودمون بمونه )نوشتنه !
برای قشنگ تر شدن نوشتم هم از هرچی استفاده می کنم ...حتی عشق!
+ Gone with the wind +
نویسنده: مهشید
وچقدر ساده بود وقتی که گفتم " می توانم فراموشت کنم " و چقدر ساده بودم من .
و چقدر ساده بودی تو که باور کردی ...
شاید حق داشته باشی تمام آرزوهای من را خط بزنی ، شاید حق داشته باشی به سادگی من بخندی و شاید حق داشته باشی به سایه ی من که همیشه پشت سرته ، لگد بزنی ...
اما یک حق را هرگز به تو نمی دهم
نمی توانی حق ِ انحصاریِ دوست داشتنت را از من بگیری ...
- - - -
رفیق—تمام سهم من از تو اعتمادی بود که با تمام وجود به تو باختم—ولی من هنوز به تمام پسوردهایی که بنام تو شد ، وفادارم ...
- - - -
اينها نتيجه تقديرِ من نبود.
آغاز با تو بود ، تقصير من نبود.
فكر نكن دلم برايت تنگ نمي شود..
فكر نكن نمي شود ببينمت
يعني نميخواهم ، ببينمت!
ببين! نگذاشتن با نخواستيم كُلي فرق دارد.
مي سپارمت به باراني كه عصر خُنك آن پنج شنبه باريد.
مي سپارمت به آن دو ستاره اي كه ديگر مال ما نيست...
برو ...
سرنوشت را نمي شود از سَر ، نوشت!
- - - -
پی اس : حاضر قسم بخورم از هزارو پانصد بازدید کننده ی این بلاگ ، یک شماره هم به ورود تو تعلق نداشته است .مارو باش رو دیوار کی یادگاری می نویسیم !
حق داری بگویی بچه ام ، حق داری ...
