تبليغاتX
متروک

mahshidoo

مهشید

mahshidoo

http://mahshidoo.blogfa.com

متروک

متروک

متروک

When this began,I had nothing to say And I'd get lost in the nothingness inside of me!..!

متروک

متروک
+ +
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385
نویسنده: مهشید

می گن خدا خیلی زود حرف بچه های معصوم رو گوش میده

از اونجا که من اصلن معصوم نیستم ، نتیجه می گیریم هنوز بچه ام

چون

دیشب بارون بارید ... !

 

--

ترسی نیست ،

جز وحشت ... !   

 

--

یکی دیگه از بدشانسی های  روزگار این ِ

که تولد بهترین دوست های ِمن

باید دقیقا توی  یک ماه باشه

حالا اینجا ماه مهر اومده ، توام با جیب های خالی من ... !

روزهایش درست یادم نمی آید

این تقصیر من نیست که گنده اخلاق دارم

و دوستانم حساس ترین آدم های روی ِ زمین ان

انگار صحنه ی  سرنوشت من یک طوری با متولد های ماه مهر ، کلیک خورده  

 

--

روده درازی موقوف

سایه وسمیه ی عزیزم

صد سال دیگه ، خودم این تولد رو دوباره بتون تبریک خواهم گفت

پس منتظر باشید babes  ... !

 

فعلا این پیشکش ِ سایه خانوم  ، تا ببینم چه خاکی باید تو سَرم کنم !




+ I'm still waiting for the rain to fall +
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385
نویسنده: مهشید

بهت گفته بودم که انتظار کشیدن برای تو

مثل انتظار باریدن ِ  بارون تو اوج گرمای ِ تابستون ِ

بی فایده و خسته کننده

تابستون ِ امسال هم مثل همه چیز های ِ دوست داشتنی گذشت

ولی من هنوزم منتظرم

منتظر یه بارون ِ خنک که تو اوج گرمای ِ تابستون بباره

 حیف که دوست داشتن تو یک جایی میون ِ انتظارهای ِ بی فایده ام ، تموم شد

 

 

آقای ِ خدا ، من هنوز منتظر بارونم

هنوز زوده برگ های چنار  دم ِ خونمون ، زرد ِ زرد شه

خودت اینطوری فکر نمی کنی ؟!

 

 

Download

By emy lee

Good enough

 




+ حرفهای نگفته... +
دوشنبه بیستم شهریور 1385
نویسنده: دختربارانی

برای رسیدن به دستهات هزار تا نقشه می کشیدم..و آخر سر وقتی دستهام به دستهات می رسیدن مطمئنم که همه اون هزار تا نقشه رو می فهمیدی

But when I try to reach your fingers
You just vanish into air

میگن مجنون بی ریخت بوده(بوده؟) لابد لیلی هم خوشگل بوده!!!همینه دیگه!ترکیب یک خوشگل و یک بی ریخت میشه یک تراژدی عشقی!گاهی وقتها فکر می کنم لابد همه تراژدی های عشقی دنیا رو بی ریخت ها رقم زدن.بنابراین ادبیات دنیا دین بزرگی به بی ریخت ها داره..

حتا واسه دوست داشتنت هم هزار تا نقشه می کشم..واسه اینکه نفهمی دوستت دارم.تو که نمی فهمی دوست داشتنت چه حالی داره.مثل نشستن پشت یه پنجره خاکی و نگاه کردن به بارون که توی حیاط درب و داغون و بی ریخت میریزه رو سر یه مشت آدم علاف..مثل همه راهروهای خالی و تنگ و تاریک.مثل قدم زدن تنهایی تو خیابون های جنوب شهر.مثل تنهایی بارون تو شهری که آدمهاش از بارون فراری هستند..

مادر بغض کرده

میگه می خوای بری می دونم.نمی تونم جلوتو بگیرم..

می دونم که  می دونه من چرا می خوام برم...

می بینم به چی فکر می کنه.می دونم چه آرزوهایی واسه تنها دخترش داشته..

مادر منم خیلی از آرزوهامو به گور می برم.خیلی های دیگه هم آرزوهاشونو سالها مثل نعش یه مرده به دوش می کشن و بعد با خودشون به گور می برن..اینجا زمین.بهشت نیست.بنا هم نیست بهشت باشه.بنا نیست همه خوشبخت و خوشحال باشن.بعضی ها هم باید بدبخت و دلتنگ و بی ریخت باشن که دنیا بدون تراژدی عشقی نمونه...

هه هه هه هه هه!عجب طنز پست مدرنی میشه ها!بی ریخت ها حافظان عشق جاودانه هستند!!

منم بغض می کنم..

من عقده دارم!

زندگی همه اش یه پارادوکس آقای ن.باور.مادرم منو به دنیا آورده و همه کار برام کرده.بالاخره هم منو تنها میذاره و میره ولی حق فرزندی میگه تا وقتی هست دلشو نشکنم.وقتی هم نبود که خودم هم تموم شدم رفته پی کارش!اینم یه پارادوکس دیگه نه؟

می خوام برم گورمو گم کنم.

می خوام برم گم شم..یه جا که خودم هم از یاد خودم برم

شایدم رفتم به دارک ساید و با استفاده از قدرتهای دارک ساید یه کاری واسه خودم کردم!

آناکین هم خوب چیزیه!

مادر میگه می خوای بری..

تو دلم می گم من بی تقصیرم مادر...گناه من نبود که زندگی اینطوری رقم خورده بود...

posted by rainygirl

با اجازه مهشید!

 




+ I'm killing my self +
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385
نویسنده: مهشید

بلاگ آپ كردن وسط يك مُش پسر كه چپ چپ به هم نگاه مي كنند و فكر مي كنند : «اينجا از ساعت هفت شب به بعد كه فقط براي مذكرهاي ِ‌سيببل كلُفت بود .»

پي اس : براي رسيدن به دانشگاه ،‌اينترنت كه هيچي ،‌ كتاب خوندنم قطع مي كنم ...!




+ +
دوشنبه ششم شهریور 1385
نویسنده: مهشید

 

10/2/85

صبح ِ زود

مدرسه ؛

راه خسته کننده اش

بچه های ِ تکراری اش

هجوم تِست های ِ چِرت اش

گرمای دَم  کلاسش

 

 

5/6/85

دلم برای روزهای زمستانی اش

دَم کلاسش

ساعت 4 صبح از خواب بیدار شدن هایش

تابع و مشتق حل کردن هایش

تمام ِ روز با خمیازه های بی امان و چشم های قرمز  سر کردنش

تنگ شده

 

گذشت زمان همه چیز رو حل می کن ِ ...!

 

+

 

من عاشق نقطه های بی بازگشتم

جایی که  صفیر کشیدن و زجه زدن بی معناست

فاصله ات با همه چیز  ، یک دنیاس

و به هیچ چیز ، یک قدم

جایی که غرورت رو قورت می دهی

و تف می کنی به دور ترین جای ِ ممکن

پُر می شوی از جسارت

جسارتت می شود تمنای ِ زنده بودنت

من می دانم

در یکی از همین نقطه های  بی بازگشت

به مبارزه می طلبمت

تمنایت رو به گند می کشم ، عزیز  ِ همیشه ماندنی

 

++

 

کاش این آدم های اطرافم

به اندازه ی شنیدن حقیقت  ،  شهامت داشتن

تا مجبور نباشم

برای ِ خودم بودن

یک عمر با صفت دروغگو سَر کنم

 

+++

 

روزی دو میلیون پدر ، فرزندانشان را می کشند

4 میلیون فرزند ، پدر و مادرهایشان را

من ام کاسه ی عشق یک طرفه ام رو گذاشتم لب جوب و آبش رو می خورم

 




+ +
چهارشنبه یکم شهریور 1385
نویسنده: مهشید

 

 

 

 

بعضی وقت ها ،  من  فقط فکر می کنم

چرا نباید یه باجه ی روزنامه فروشی

توی ِ گرون ترین شهر ساحلی ایران باش ِ

یا حتی یک مکان کوفتی برای خریدن یه مجله

انگار زیباترین نقطه ی جهان رو ، قحطی فرهنگی زده  

همین ِ که هیچ وقت شهر کثیفم رو به مقصد یک شهر  ِ شاهکار و ساحلی ترک نمی کنم

البته

بعضی وقت ها ،  من فقط فکر می کنم

 

 

+

 

 

من عوض شدم

اینو از فرار از پشت سیستم ام 

از اکراهی که وقت ِ کلیک روی ِ آکادمی احساس می کنم

از دلی که برای ِ مامانم تنگ میش ِ

می فهمم

پشیمونم ؟!

نمی دونم ، شاید ...

 

++

 

دارن ِ من بهتر از این نمی تونست بمیره

همیشه فک می کردم چطور میشه یکی از اسطورهام بمیره و من با چشم گریون کتاب رو نبندم

ولی دارن مرد ، وقتی من می دونستم پسری که دوستش دارم

در امنیت زندگی خواهد کرد

 

امضا : تقدیم به تنها پسری که سرنوشت رو عوض کرد

 

+++

 

همینطوری که هستی دوست دارم

نه اونطوری که باید باشی

 

 

 

 

 

 




قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ