نویسنده: مهشید
نگاه ِ همراه با لبخندم روی بچه ها
کم کم تبدیل به زُل زدن میشه و خندمم ، خوش میشه
بچه ها هم می خندن و می گن :« باز مهشید حس گرفت »
منم تو دلم می گم : « ماسک عزیزم ، بت خوش می گذره ؟! »
---
وقتی چاوشی تو شعر « عروس » می گه :
«چه سرنوشت خوبی وقتی خود ِ خدا هم ، برای خوشبختیمون ، پا در میونی کرده .»
خیلی دوست دارم ازش بپرسم خدا چه مُدلی پا در میونی کرده ؟!
مثلا معجزه کرده یا پای رغیب دختره رو قلم کرده یا مُدل این فیلم خنده دار صاحبدلان ، حُجت فرستاده ؟!
خدا اگه می خواست واسه هر کس و ناکسی حجت بفرسته که اون ایمان واسه من و تو تُنبو... یعنی ببخشید ( روم به دیوار) شلوارک نمی شد .
از همه ی این ها بگذریم باید بگم چاوشی جان ، زین پس برای مجوز گرفتن آلبوم های زیر زمینی ت از وزارت ارشاد ، انقدر به خدا و امام رضا متوسل نشوید لطفا ...
--
می گن از دل برود هر انکه از دیده رود
حکم این که هنوز کسی رو ندیده باشی
ولی تو دلت باشه ، چیه ؟!
+ Wonder what 's wrong with me +
نویسنده: مهشید
مثل یه باتلاق می مونه که هر چی بیشتر تقلا می کنم ، بیشتر فرو می رم
سگ دو زدنم از صبح تا شب ، از شب تا صبح ، دست کشیدنم از همه چیز
همه و همه ی این ها بی فایده اس ...
کتاب ها همون کتاب هاس و نمره ها ، همون نمره ها .... !
بعضی وقت ها ته دلم فریاد می زنم : what 's wrong with me ?!
از این ساده تر نمی تونستم وضعیت مثال نزدنی این روز ها رو توصیف کنم .
--
راننده ی تاکسی امروز ، راننده ی یک پیکان بود که وقتی توش می شستی ، پاهات چال و چول های خیابون رو لمس می کرد . وقتی هم رمان علمی تخیلی رو توی دست من دید ، اظهار کرد که یکی از ناشر های آثار علمی تخیلی ِ ! اول باور نکردم ، ولی وقتی کارت انتشارات رو نشونم داد ، باورم شد !
این که یه ناشر برای در آوردن نون شب ، راننده تاکسی بشه به همون اندازه دردناک ِ که من با تمام علاقم به نوشتن ، می خوام مهندسی بخونم .
این که تا کی برای خوندن کتاب مورد علاقه ام باید از درس های سختم و معلم ها وحشتناکم اجازه بگیرم ، یا این که تا کی تو اتوبوس و مترو و تاکسی ، کتاب بخونم رو خدا می دونه ولی حداقل اون موقع مطمئنم که برای خریدن آبناب چوبی بچم ناچار به مسافر کشی نخواهم شد . این یکی رو مطمئنم !!
+ +
نویسنده: مهشید
به یاد دلخوشی های فراموش ...!
---
وقتی زیبایی یک عمر نسبی ِ ه
و دلبستگی یه توهم ،
من دلم رو به چی خوش کنم ؟!
--
اگر اعصاب هیچ کس از صبح تا شب خرد نشود ،
پس ما کی بخودمان خواهیم آمد که فضیلتی کسب کنیم ؟!
بی نظمی حداقل تاوانی ست که ما به ازای بی فضیلتی می پردازیم
+ بزرگمهر شرف الدین
تو چرا انقدر کارت درسته ؟! میشه بگی ؟!
--
هنوزم فک می کنی دو تا آدم با این همه علاقه و خاطره ی مشترک؛
هیچ حرفی برای گفتن ندارن ؟!
--
کابوس رفتنت بگو ، از لحظه های من بره ... !
--
تنها گناه من این ِ که دوست ندارم اعتقاد آب تو خیاری داشته باشم
این که آدم مجبور نیست انسانیتش رو مدیون یه کتاب و یا یه دین باشه
این که راهنما برای کسی بود که دخترش رو زنده به گور می کرد
نه کسی که به ماه سفر می کرد
حالا شما و خیلی های دیگه لباتون رو گاز بگیرین ، بگین استغفرالله
Who cars?!
+ +
نویسنده: مهشید
این که صبح ها زود می شوند
شب ها بلند و طولانی
کوچه ها تنگ و شلوغ
آرزوهایم کوتاه
از جنس همین زندگی سطحی خودمون
دلیل نمی شه دوستت نداشته باشم
حتی اگه فاصلمون از اینجا تا بی نهایت باشه
این و برای وقتی می گم که در کنارم باشی کوچولو
نه این دنیا ، دنیا های بعدی که گذری بریم
این خط __
این نشون +
--
حرف برای گفتن خیلی خیلی زیاد است
وقت نیست
فعلا زندگی جریان داره
هر وقت قطع شد
وقت حرف زدنم پیدا میشه ، خیلی خیلی زیاد
--
فقط ماهی مرده موافق جهت آب حرکت می کنه
نمی دونم چرا احساس می کنم ، مُردم .. !
--
تو هنوزم از من قشنگ تر می نویسی
منم هنوز حسودی م میشه
مثل کلاس های انشامون
یادت که هست ؟!
