نویسنده: مهشید
شدم همون احمقی که یه اشتباه رو دوبار تکرار می کنه ...!
--
چند قدم دیگه تا آدم شدن
یا چند هکتار باهاش فاصله اس ... ؟!
--
آخ
--
هیچ وقت نخواستی یه ذره بیشتر از خیلی کم دوست داشته باشم
راستش رو بخوای ، من هم هر چیزی زور زدم نتونستم حتی همون یه ذره هم دوست داشته باشم
ولی من هنوزم فرض می کنم آدمی که یه صبح جمعه بارونی دستم رو گرفت و برد برام شیر کاکائو خرید ، هنوز یه گوشه ای از این شهر ، نفس می کشه . هنوزم منتظره یکی بابا صداش کنه ..
+ Are you proud of who I am ?! +
نویسنده: مهشید
بانوی من
امشب که آسمون پر ستاره س
یه آرزوی کوچیک دارم
این که جلو آینه واسم و ببینم پسر شدم
اونوقت با تمام جرات میام و بهت میگم :«با من ازدواج می کنی ؟! »
بعد تو قبول می کنی و هیچ وقت ِ هیچ وقت برای دیدن هیچ کس و
هیچ کس ، تنهام نمی ذاری ... !
--
لَو اَزعَل مِنه و قَصر
يَقُول بِِاقَصرِ ِفي حقه جَنب
و لو اُفهِمُ يقول باظلِمه
يفضل يَحِسسني بِميتِ ذَنب
--
من چقدر این امید های واهی و آرزوهای محال رو دوست دارم
چقدر .... ! ؟!!
--
توی نظر های متن قبلی
یه نظر هست که من خیلی خیلی خیلی زیاد دوستش دارم
اگه هنوزم برای داشتن این بلاگ دلیلی نداشتم
این نظر ، دلیلی خوبی بود . از همه ی اینا بگذریم باید بگم خاله تو هنوزم برای من
یه اسطوره ی دست نیافتنی هستی .
--
خیلی سعی کردم این رو ننویسم اما :
من هر چقدرم که پرت و پلا بگم و دچار خودشیفتگی شده باشم
از تو که برداشتن ابروت اوج لذت دنیا و آخرتته بهترم !
در ضمن لازم نیست تو فکر نوشته های من باشی
فکر خودت و آمار دوست پسرات و خالی بندی های ادبار آمیز و دماغ چماغت
باش که شدیدا به یک عمل سه میلیونی نیاز داره ، در ضمن برای خالی نبودن عریضه Pushing me away لینکین پارک رو گوش کن که نیازی نباشه روزی صد دفعه این رو تو وبلاگت بگی ...
می بینی ؟! هنوز ادبم از تو کم تر و جسارتم از تو بیشتر ِbabe....!
+ +
نویسنده: مهشید
زمان می ایستد
نیم نگاهی به من می ندازه و یک چهارم نگاهی به تو
با خودش می گه :
«آدم ها اصول تگ گانه ای دارن ، برای عوض شدن فقط به
تغیبر من فکر می کنن ، نه اشتیاق خودشون ..!»
--
من حسرت تمام جواب های تو رو می خورم که به" بله" و "خیر" خطم میشه ، نه "اما" و "اگر"
حسرت خوبی بدون انتهات
حسرت شخصیت تو
که همیشه خواستم باشم
و هیچ وقت نتونستم
پ.س : برای کسی که دوست داشت
ش +ف+ق صداش کنن ...!
--
حالا امید تو رو داشتن خیال ِ
دل اسیر ِ آرزوهای محال ِ
--
کی بود که می گفت خواستن توانستن ِ ! ؟
کی بود که می گفت اگه بخوای کاری رو انجام بدی ، می تونی ؟!
کی بود که می گفت علاقه رو میشه بوجود آورد ؟!
فقط خواستم بگم هر کی بود ، شکر میل کرد ...!
--
خیلی بده آدم در حین بدبختی احساس خوشبختی کن ِ ... !
عین من
عین تو
+ Y? my lord +
نویسنده: مهشید
امروز از همون وقت هایه که تمام نوشته هات خط های کج و کوله ای میشه
که از خدا می پرسه : چرا ؟
چ ِ ر ا
حالا چرا خدا دوست داره انقدر حسابش با من سنگین باشه ، پای خودش !
--
دفتر خاطراتِ دوم دبستانم
پر ِ از همین چرا ها
پر از صبح هایی که با اشتیاق چشمام رو باز کردم
و با گریه چشمام رو بستم
حتی بخاطر بدترین روزهای روی زمین
که زندگی م شد ؛ ممنون .
--
خدا یک چیزی رو خیلی دوست داره
اونم کُشتن آرزوهای ِ من و توست
میدونم سخته ولی سعی کن قاتل آرزوهات خودت باشی
نه کسی که بدترین بلاهای زندگی ت رو سرت آورده
--
به قول شاملو
چه بگویم ؟
سخنی نیست
