نویسنده: مهشید

خیلی شانس آوردم که معلم دوم راهنمایی ام برام آرزوی موفقیت کرده بود
والا معلوم نبود وضع فعلی من از اینی که هست چقدر بدتر می بود ... !
--
خوب که نگاه می کنم ، می بینم نیمی از عمرم رو تو صف گذروندم
صف رفتن به دانشگاه ، صف اتوبوس ، صف تاکسی ، صف کلاس زبان ، صف نون
صف شیر ، صف هناق ، بخصوص صف کوفت ... !
بعضی وقت ها با خودم میگم
خدایا یا منو از دست این صف ها خلاص کن ، یا این صف ها رو از دست من
هرچند می ترسم واسه مُردنم مجبور شم پشت صف وایسم
--
امی جان؛
من هر چقدر هم بخوام حُرمت اسطوره بودن و آلبوم فالنت رو نگه دارم
هر چقدر هم زور بزنم بعد از سه ماه گذشت از آلبومت هیچی بت نگم
ولی باید حتما خاطر نشان کنم که تو با این آلبومت ، گند نزدی عزیزم ،( روم به دیفار ، گلاب به روتون ) تِر زدی
--
از صٌب که بلند شدم به همه گیر دادم که واسه شب یلدا برام آت و آشغال بخرن تا بخورم
حالا که بساط رو ولو کردن من دارم میرم بخوابم
حقیقتا عجب آسکاریسی هستم من !
+ +
نویسنده: مهشید
من هیچ وقت با خودم رو راست نبودم
یه دیوار برای خودم درست کردم که تمام حرفام و رفتارم رو کنترل کنه
همونی دیواری که بهم میگه باید از تو متنفر باشم
باید وقتی تو رو توی خیابون دیدم نگاهم رو ازت برگردونم
باید به همه بگم : « ازش بدم میاد »
واسه همینه میگم خانوم بودن برای من خیلی سخته
حداقل بدون این دیوار ...
بی خیال ، همه ی اینا رو گفتم تا بگم دیوار رو همین لحظه میذارم کنار و میگم
« دلتنگی فقط واسه یه لحظمه ، دلم خیلی بیشتر از اینا واست تنگ شده ، خیلی بیشتر از تحمل این دیوار و نوشته های بچه گونم »
+ Lithium ...! +
نویسنده: مهشید
واسه یه بارم که شده دوست دارم اونطوری بنویسم که دوست دارم
دوست دارم ننویسم واسه
بنویسم باسه
دوست دارم تقلید رو برای قشنگ نوشتن کنار بذارم و خودم رو بنویسم
دوست دارم باسه یه بارم که شده
حتی اگه قرار اولین و آخرین بارم باشه
خودم صاحاب آرزوهام باشم
خود ِ خودم ، نه هیچ کس دیگه ... !
الان
زندگی خیلی به خودش پیچیده
این روزها
من خیلی می خوابم و می خورم و خَر می زنم
چند وقت دیگه شباهت بی کرانی به گاو پیدا خواهم کرد
هوا سرد شده
اونقدر که من ِ پوست کلفت هم سرما خوردم
سوزن روزهای تقویم خدا بدجوری روی یک روال گیر کرده
مطمئنا خدا هم عین من سردشه یا دوست داره همه چی همینطوری باشه !
--
یه روز ی
بالاخره من رودربایستی رو کنار میذارم و بهت میگم
همون اندازه که تو محمدرضا رو دوست داری
منم تو رو دوست دارم
--
توجه کردین چقدر لوس و بی مزه شدم ؟!
مزه ی خوشمزه ی من کجا گورش رو گم کرده ؟!
--
هیچی این درس خوندن
به جز وقتی که باید 4 صبح ِ به روز یخ از خواب پا شم
نیاز من به آتش فشانی رو افزون نمی کنه
هیـــــــــــــــــــــچیزش ... !
--
دارم تغيير ميكنم ولي چون با سرعت ثابته متوجه نميشيم!
ایول شادی ، ایول ..
+ +
نویسنده: مهشید
بلاگ آپ کردن خیلی سخته ، وقتی مُخت قفل می کنه ، وقتی موس ت کار نمی کنه ... !
بد تر از اون وقتی ِ که میدونی تنها چیزی که دیگران رو به این جا می کشونه ، کنجکاویه . نه چیز دیگه ...
--
من یه آدم زمینی هستم و ناچارم به ساعت ها و تقویم ها ، ایمان داشته باشم .
ونه گارت / سلاخ خانه ی شماره ۵
فقط خواستم بگم سه ماه تموم به همین راحتی گذشت . بدون این که بفهمم ، بدون این که حسش کنم .
--
زندگی م کم شده ، کوتاه شده . ام پی تری کار می کنه . خلاصه این که تا حد ممکن سعی می کنم نباشم . چه اینجا ، چه هرجای دیگه ... !
--
دارم میرم جایی که شاید دوستش نداشته باشم ولی دوست دارم دوستش داشته باشم . یک هفته کامل ؛ من و مشهد و آبجی شفق و بروبچز ... ! (امضا:خیلی نامردی..)
--
اون کسی که یه روز صبح برام شیرکاکائو خرید ، نه پسر همسایه بود نه بقال سر کوچه . بابای نازنینم بود که خیلی وقته دیگه صداش نمی کنم . تو هم به جای این که به این و اون روش دوست دادن رو یاد بدی ، یاد بگیر چطور یه نوشته رو بخونی که ازش توهم برداشت نکنی !
