نویسنده: مهشید

فرق « نرو » و « بمون » خیلی زیاده
وقتی به یکی میگی نرو یعنی نرو
ولی وقتی به یکی میگی بمون یعنی هم نرو ، هم بمون
حالا من هر روز و هرشب ازت می خوام ؛ بمونی ...!
--
باور کنی یا نکنی نمی خوام هیشکی پیشم باشه هیشکی!!!
امروز به اندازه ی کافی از در و دیوار خوردم
به هم حق بده وقتی از تو هم می خورم احساس کنم خون بالا می یارم
می دونی شاید اصلا دل نشین نباشه وقتی تو پیش منی از کسی که دوستش داری حرف میزنی
ولی بدتر از اون وقتیه که بت می گم از دوستاشتنش ، از این طوری منتظر بودنش، از اینطوری خواستنش اذیت می شم و تو میگی : «جدا؟»
پی.اس:نمی خوام جو اون وجدان ِ خیر خواه ِ لحظه ای ت بگیره و بیای دلداری بم بدی . بارها بت گفتم ، این مشکل ، مال ِ من و تو نیست ، فقط مال ِ من ِ!
--
دیگه حتی اگه پیشم باشی و دستام رو بگیری
به بودنت شک می کنم ...!
+ My deja-vu +
نویسنده: مهشید
دلم گرفت ، ای هم نفس ...!
سایه روبه روی من وایسادی و خداحافظی کردی
همون موقع ، "نرو" رضا صادقی رو گذاشتم
بغلت کردم و عین احمقا گفتم : « واسه آغوشم خیلی کوچیکی سایه »
صدای گریه ت بلند شد ، انقدر بلند شد، انقدر ............!
لواشک رو دادی دستم دادی و گفتی : «بخور»
گفتم :« نمی خورم ، بعد از این همه سال نمی دونی لواشک دوست ندارم ؟!»
بازم صدای هق هقت زد بالا
انقدر که اشک من ِ دل سنگم در آوردی
وقتی بت می گم تو بهترین دوست منی و تو می گی : « معلمومه ...! »
یعنی هنوز نفهمیدی من شفق رو برای شبیه به تو بودنش دوست داشتم و
من فقط بخاطر تو ، این لواشک رو تا ته ته خوردم تا به خودم و خیلی های دیگه
ثابت کنم که هم نفس من از بچه گی فقط یه نفر بوده و هست . هنوز یه نفر که وقتی یه هفته میره و ازش خبری نمیشه من برای بار صدم هم که شده بش زنگ می زنم . میگم کجایی . هنوز یه نفره که من در نبودش تنهایی رو با دندونام گاز می زنم .
هنوز یه نفره که من در مقابلش بی خیال حقیر شدنم میشم و پیاده میشم ..!
هنوز یه نفره که من با خیالشم حال می کنم ...
اون یه نفر هم وقتی می شنوه آغوشش برام کوچیک ِ ، می زنه زیرگریه .
بعضی وقت ها باورم میشه من حتی لیاقت دوست داشته شدنم ندارم .
+ +
نویسنده: مهشید

نوشتن ، فقط همین ...!
--
امروز تولد کسی بود که دوستش داشتم ، دارم و خواهم داشت
کسی که امروز و روزهای بعد از این رو
باید زنده بود و برای تمام دنیا دست تکان داد و گفت :
« بودنت ، ماندنت ، داشتنت ، مبارک..! »
--
دنیایم کوچک می شود
به اندازه ی یک مهشید
مهشید هم خلاصه میشود در دوستانش
دوستانی که فعلا هستن ، فعلا
پی اس : از آرزوهای ِ محال
--
کاش انقدر دوستمون نداشتی
اونوقت هیچ وقت نقشت برامون شبیه یک مادر نمی شد
انوقت هر وقت دلتنگ میشدیم
نمیومدیم از بین دوستامون فقط تورو برای درد و دل انتخاب کنیم
این دلتنگی ها کم ترین عذابی ِ که تو به ازای بزرگ بودن می پردازی
برای این که توی این حس ، مثل خیلی چیزهای دیگه از ما برتری
آنقدر عزیز بودن خودت و بچه بودن ما رو به رخمون نکش ، سارا ...!
+ +
نویسنده: مهشید
کاش می شد فاصله ها را سپری نکرد
کاش می شد فاصله ها را کُشت.... ، آنقدر کُشت تا دست آخر بمیرند
آنقدر بمیرند تا دیگر برای حضور دوباره یشان بهانه ی زنده بودنشان را به رخ نکشیم !
--
دلم این روزا خیلی زیاد تنگ میشه اونقدر که بعضی وقت ها صدای ِ تپیدنش رو نمی تونم بشنوم . حتی برای آدم هایی که همین امروز دیدم ولی الان ابعاد بسته ی فاصله کاری کرده که دلم برای چهار نفر خیلی تنگ بشه :
1 پریسا
2 خشایار
3 میلاد
4 خا نو م خسروی
+ +
نویسنده: مهشید
نمی دانم که دیگر کدام واژه را به کار ببرم تا عمق تمنای من برای ماندنت را به تصویر بکشد
از سوال چرا وقتی که خودم هم دلیلی برای این روزمرده گی و زجه های ملتمسانه نمی دونم ، متنفرم ... !
چشم هایی که فکر می کند این دنیا آنقدر ها هم که تعریفش را می کردند ارزش دیدن ندارد
از وقتی جدایی جای تمام حضورهای ِ من و تورا پُر کرد .
و من هنوز زنده ام
به این امید که خیابان هایی که ازشان می گذرم همان خیابانی باشد که تو دیروز از آن عبور کرده ای یا فردا از آن می گذری .
نفسی که به امید این دمیده می شود که تو آن را روزی ببلعی
موهایی که شانه می شوند برای سفر دستان ِ تو لابه لایشان
دیوارهایی که رویشان دست می کشم تا ثابت کنم که دست هایم هنوز خالی اند
و تو هنوز زنده ای
+ I hate U couse I love U +
نویسنده: مهشید
نیمکت هایی که خالی اند
بادی که بوی جنگل ِ بارون زده میدهد
اسم هایی که لیاقت کنده شدن روی نیکمت های چوبی رو ندارن
همه ی اینا خبر از یه رسم همیشگی میدن
رسم تکرار و تکرار و تکرار !!!
--
عوض شدم اما نه با سرعت ثابت ، سرعت شتاب دار ، شتاب دار تند شونده ، اونقدر که خودمم متوجه تغییر متن بلاگم میشم ! میخوام برگردم با استتوس سابق
پی اس : از همیاری های سایه ممنونیــــــــــــم !
-
از خودم خوشم میاد
از خودم که انقدر بی مهابا فحش میدم
از خودم که می تونه از با نادیده گرفتن حکم اجباری خانواده
از خانواده ش متنقر باشه
از خودم که با تمام گند هایی که به گذشته ام زدم از کرده هام پشیمون نیستم و نمی شم
از خودم که بیشتر از اینکه عاشق پسرا شم ، عاشق دخترا میشم
از خودم که می تونم تظاهر کنم کسی رو دوست دارم که ازش خیلی بیشتر از این حرفا متنفرم ..!
--
نیلوفر میگه دوست پسرش که سربازه بش گفته ما همه در آماده باش جنگ هستیم بگذریم ، اصلا موضوع مورد بحث ، جنگ نیست ولی
داشتم فکر می کردم آمریکا تهران رو عین بغداد کنه
بعد محسن هنوز میشنه گیتار می زنه و با مریم جعفری لاس می زنه
احسان هنوز درگیر پرداخت قبض مبایلشه
آتنا خودش رو نصف می کنه که درسای دانشگاش رو پاس کنه
بابام خاطر نشان می کنه از خطوط پی آر ام استفاده نکنم و من همچنان استفاده می کنم
مامانم با خالم مخ هم رو می خورن
مامان بزرگ هنوز به سختی تلاش می کنه در سن هفتاد سالگی نوشتن یاد بگیره
و منم تو وبلاگم« بربادرفته ی دو» رو می نویسم
--
راستش رو بخواین
مهران به چشم همسری
خیلی جگر می باشد ، خیلی !!!!
پی اس : حالا ما به چشم دوست پسری که هیچی ، به چشم برادری ش هم راضی میشیم ....!
مشخصات مهران : امیر تتلو ، با قد کمی بلندترو پوست سفیدتر وو........
+ +
نویسنده: مهشید
برای کسی که فقط زیبایی ها رو میدید !
ش.ف .ق
+ +
نویسنده: مهشید
از این که یه اشتباه رو برای بار سوم تکرار کردم ،
اصلا پشیمون نیستم
--
بنویس
اما نه از اینجا
از سر ِ خط !
--
تنها باری که دوست نداشتم بنویسم و نوشتم این بار بود
خواستم بگم همه ی این کارا برای توئه ، اینو میدونی که ؟!
+ +
نویسنده: مهشید
ثابت کردم که یه اشتباه رو میشه حتی تا مرز سه بار تکرار کرد !
--
فک نکن چیز مهمی بود
فقط یه بغض یه ساله ترکید
مقصر تو نبودی
مقصر من بودم
از همه ی این ها هم بگذریم
اصلا مهم نیست که من حتی برای تو از یه دوست معمولی هم کمترم
مهم اینه که تو انقدر شریف و خوبی که من از این که عاشق تو ام احساس پشیمونی نکنم !
چشمات رو ببند
من توی چشات جاموندم !
--
قبلا گریه های ناگزیرت تو ذوق می زد
حالا خودتم تو ذوق می زنی
پی اس : تارگت این پست فقط برای یه نفر بود که خودش بهتر از هرکس دیگه ای میدونه که کیه .
+ And I don't wana know , reason why I can't stay forever like this ! +
نویسنده: مهشید
هر شب به قصه ی دل ِ من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
ه .ا. سایه
امید بی پایان من
باور وجود تو ، توی ِ این چند صفحه
اعتماد به حس کنجکاوی ِ تو که حضورت رو در این جا اثبات می کنه
از طرفی
ایمان به بی تفاوتی ِ مثال نزدنی تو
که حضورت رو نقض می کنه
من به نا امیدی خودم هم معتادم
پی اس : به شرافتم قسم اگه این متن تارگت داشته باشه !
--
جایی که هیچ کس به دلیل نیاز نداره
دنبال یه همچین جایی می گردم
--
در جواب خواسته های ِ غیر ممکنم
خیلی چیزها رو پشت گوش انداختم
برای این که عین آدم های اطرافم باشم
آدمی شدم که هیچ وقت تو برنامه ی زندگی م قرار نبود باشم
تقصیر من نبود ، از چیزهایی خوشم میومد که نباید میومد
هر روز به تکه ی بزرگتری از اعتقاداتم پشت پا زدم
تا وقتی که الان می بینم خودمم هم یه جایی ، اون پشت ، جاموندم
جسم تظاهر گرای من به امید چی داره اینطوری می دوهه؟
همون کسی که دلتنگی دستهاش عین سهراب ، شور ربایش نبود _ عطش تنهایی بود _ حالا قلم توی ِ دست هاش مات و مبهوت کاغذ سفید میشه و از سایه ی خودشم توی خیابون می ترسه
حالا هر روز از آینه می پرسه : « کی فکرش رو می کرد اینطوری بشه ؟! »
