تبليغاتX
متروک

mahshidoo

مهشید

mahshidoo

http://mahshidoo.blogfa.com

متروک

متروک

متروک

When this began,I had nothing to say And I'd get lost in the nothingness inside of me!..!

متروک

متروک
+ بای ! +
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385
نویسنده: مهشید

میرم

نه خیلی زیاد

نه خیلی دور

فقط می خوام برای یک هفته هم که شده به این که

یک ساعت دیگه می خوام چیکار کنم ، فکر نکنم

می خوام همه دلخوشی های تنگ دنیا رو بترکونم و دلم انقدر گنده شه

که به همین راحتی ها برای چیزی تنگ نشه !!!

میرم

نه خیلی زیاد

نه خیلی دور

 

--

سفره ی هفت سین من

فقط سیب داره

با یه ماهی سیاه ِ کوچولو !

با یه جاده

که فرقی نمی کنه به کجا برسه

همین رفتن و نموندنش منو مات کرده

 

--

 1. شفق ، یه جا کنار خودت برام خالی کن

2. سایه ، ...

3. سمیه ، کارو تموم کن. تو ایام عید

4 .زهرام ، مواظب خودت باش آجـــــــــــی ، الهی برای دنیای کاغذیت بمیرم

5. سارا ، کاری رو کن که دلت میگه ، انقدر بااون دلت لج نکن

6. آزی ، مواظب جینگیلت باش !  




+ +
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385
نویسنده: مهشید

 

بعضی وقت ها ،چقدر دل آدم یه اس ام اس می خواد ـــ حتی اگه صفحه خالی باشه ــ !

 

 




+ +
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385
نویسنده: مهشید

وقتی که چلچله ها

خبر فصل بهارو میدادن

عشق ِآغازو نداشت !

 

--

میدونم نمی مونی

میدونم پای انتخاب که برسه

خیلی ساده از من میگذری

حتما نه خیلی ساده

ولی میری و نمی دونی رفتنت برای من

یعنی همون نبودنت

قول بودنت رو

با وجود این همه فاصله

به من نده !

 

--

من هنوزم خواب می بینم

 

--

 

ازاین که فردا که از خواب پامیشم

ببینم با اون آدمی که دیشب باش خوابیدم

یه دنیا فرق دارم، بیزارم !

 




+ +
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
نویسنده: مهشید

تیزر فیلم 300 پخش می شود !

من : بابا عجب فیلم خفنی ، فیلم باید در مورد مغول ها باشه ، اینم چنگیز خان ِ مغوله

بابا : نه ،  این خشایار شاه س

من : پس این سرباز های همجنس باز ؟

بابا : سربازهای ایرانی ان

من : ...

 

 

پی اس : مگه میشه تاریخ رو پس گرفت ؟

پی اس 2 : هنوز تا سیب زمینی بودن خیلی فاصله اس .

 

--

چهارشنبه سوری

جز بوی گوگرد مونده تو هوای آزاد

هیچ خاطره ی دیگه ای رو برام زنده نمی کنه

 




+ +
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385
نویسنده: مهشید

 

دلم برای تمام روزهایی که به دوست داشتن ِ تو گذشت

تنگ خواهد شد

من همیشه مهشید دیروز رو بیش تر دوست داشتم

شاید یک چیزی همراه خودش داشت که دیگرامروز ندارد

می گویم که باور کنم آن چیز

دوست داشتن ِ تو بوده

 

--

سواری که پیاده میرفت

 

--

هنر نوشتن رو از من گرفته اند

تا پوست ِ استخونم رو

کلیشه ی همیشگی نوشته های یک آدم احمق

فرا گرفته ...

خودم

 

--

چقدر بیخیال و بی غیرت شدم

چقدر.........!

 




+ +
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385
نویسنده: مهشید

خدای تو رو نمی دونم

ولی خدای من خیلی وقته خواب ِ

اونقدر که خواب هاش تبدیل شده به کابوس هایی که از آدم های روی زمین می بینه

آدم هایی که همدیگر رو می زنند و می کشند

آدم هایی که خسته ان ، نه از هم ، از خودشون

آدم های کابوس خدا ،  مردن

خیلی وقت ِ ...!  

فقط من موندم

خدا چند بار دیگه می خواد همین کابوس رو ببینه

خدام کی  می خوای بیدار شی؟ فکر نمی کنی وقتشه ؟ پس پاشو دیگه ...

 

--

 

پُرش می کنم

جای خالی ت رو نمی گم

پشت خالی م رو می گم

 

پی اس : تو که نشدی ولی کسی شاید باشه

که دستاش ، قفس نباشه ...!

کسی که من بی تو ، حتی منتظرشم نیستم .

--

 

نیمه ی  گم شده ی من

تا دلت می خواد ول بگرد و گم شو

بذار حداقل روزی که به هم می رسیم

اونقدر دلمون واسه هم تنگ شده باشه که

بتونیم بعد از اون همدیگرو تحمل کنیم  

 

--

امشب تولد پر سن ترین دفتر خاطرات منه

یک سالِ تموم

هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر عمر کن ِ ...!

راستی کوش مهشید پارسال ؟!

مهشید که به درک

کاش حداقل میشد رو اعتقادات خودم میموندم

 




+ +
جمعه یازدهم اسفند 1385
نویسنده: مهشید

 

من ، بهاری ترین روز زمستون رو

با قطار درست کردن  سایه و سارا و شفق  تویِ خیابون

با تیکه انداختن به تمام پسر های مو تیغ تیغی و دخترایی که پول خوردن پسرها رو تو کافی شاپ می پرداختند ، مزه کردم .

بخاطر تمام جاهای ِ خالی که پر کردین ، ممنون...!

 

--

موهاش رو برم من !!!!!!

 

--

می خوام یه مهمونی بگیرم

و شدیدا دنبال مناسبت می گردم

به قول کلارا و شفق

S.O.S

 

--

هنوز برای درک نوشته هام نیاز به مترجم داری ؟!




+ +
دوشنبه هفتم اسفند 1385
نویسنده: مهشید

دونه های برفی که شبِ یکی از آخرین روزهای سال میباره

با من 

که از صبح فقط بیدار بودم و گشنه ام

تداعی خیلی چیز هاس

روزهای گذشته  

چنگ زدن باد      

کشیده شدنش رو ی دستم

همه ی التهاب های بچه گانه

که بجای گذشتن ازشون

سرشون کشیدم

و با وجود این که تا خرخره ام پُره ، بازم به سر کشیدن ادامه میدم

 

این ساعت خیلی برام عزیزه ، ساعت دوازده شب ، هفتم اسفند سال هشتادو پنج !

 

 

--

چشام دیگه رهگذر های توی خیابون رو نمی بینه

حس می کنم

تار دیدن دنیایی که اونقدر ها هم زیبا نیست

خیلی بهتر از واضح دیدنش ِ ...!

 

--

بالاخره کسی پیدا شد

که من با مرگش

بمیرم .

--

نگه اش میدارم

.

.

.

.

.

جای خالی ت رو میگم

 

-

میشه از همین امشب قید خیلی چیزها رو زد و از خیلی بندها رها شد

ولی از فردا صبح ، دل بستن دوباره آغاز میشه

این رسم ِ د ن ی ا س




+ +
جمعه چهارم اسفند 1385
نویسنده: مهشید

این پست باید پاک می شد!


+ +
سه شنبه یکم اسفند 1385
نویسنده: مهشید

 
تن به موندن نمیدم
موندنم ، مرگ ِ من ِ ...!
 
-- 
راز تو همین ِ !
منم نمی تونم منکر محبت بی کرانت بشم که بی دلیل شامل همه میشه
و منو گمراه می کنه ،
که من ام عین همه ام    ؟!
 
--
دارم عوضش می کنم
سبک نوشتنم رو میگم
 
 
 
 



قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ