نویسنده: مهشید
مامان بزرگ راست می گفت
آدم ها سِر می شوند
روز هایشان گم میشود
دقیقه هاشان را خواب می کنند
همه چیزشان از یادشان می رود
حتی روال ِشان
حتی
آدم هایی که هر نصفه شب
برای بیدار کردنشان
از خواب
پا میشدند
--
قسم خوردم
اگر اشتباه کردم
پایش بایستم
و دعا کردم
که پیشمان نشوم _ حتی اگر خطا
--
نرفت ِ از نبودنت می ترسم
آخر سر به چیزی که خواستی رسیدی
موندگارت شدم
--
امروز همش دنبال یه جایی می گشتم
تا دنیا رو توش بالا بیارم
از اول تا آخرش رو ...!
+ +
نویسنده: مهشید
داشتم می گفتم ...
من از آدم هایی که یه ذره بیش از اندازه خودشون و زندگی رو جدی گرفتن حالم به هم می خوره . آدم هایی که به پاره شدن سقف ِ آسمون و نازل شدن خودشون از آسمون ایمان دارن .
آدم هایی که خیلی واقعا از جو مغشوش مملکت و اخیرا گیر دادن به خانوم های بد حجاب ناراضی هستن و واقعا هم روشن فکر هستن ولی نه کاری می کنن و نه از این جا تکون می خورن و همش میگن : همه جای ایران سرای من است .
آدم هایی که شاید شبیه من ان !
آدم هایی که همش چهار تا کتاب خوندن ولی چون در قحطی ادب و سلیقه به سر می بریم ، شُدن سفیر کمال ...
آدم های که تریپ گند دماغیشون حالم رو به هم می زنه
آدم هایی که نوشته هاشون تو مجله فقط وسوسه ام می کنه و دیگه هیچی
داشتم می گفتم ....
این آدم های کوچک
--
مشکل شما این ِ که وقتی یه جاتون می سوزه ، یا جای دیگتون رو فوت می کنید
ده نمکی رو برای روشن فکرانه جلوه کردن نوشته هاتون مسخره نکنید
ده نمکی شاید برای خستگی دل این مردم فیلم نساخته و حالا داره با فروش سرسام آور فیلمش حال می کنه اما حداقل کاری کرده که شما
این همه سال
برای همین مردم سوخته نکردید !
حالا با فلسفه نویسی سقف اسمون رو پاره کنید ، شاید راه برگشتی باشه ...
+ good night!! +
نویسنده: مهشید
در دنیایی که در فقر تو به سر می برد
ثروتمند بودن براستی یعنی چه ؟
تو بگو
در آسمانی که سال هاست زمین گیر شده
چگونه پرواز کنم ؟؟
توبگو
س. ا . ی .ه
--
کلاغ ها به خانه یشان هم که برسند
قصه ی ما به سر نمی رسد
فرقی هم نمی کند
بالا یا پایین
چه ماست
چه دوغ
قصه ی ما ، قصه ی بی بنیادی ست که دروغ هایش هم شبیه حقیقت اند
درست عین خودت
--
خدا از اولش بزرگ نبود
بزرگ شد
شاید بزرگ بمونه ، شایدم نه ...!
--
چقدر دوست داشتم
ضمیر ِ دوم شخص مفرد ، تورا یاد من می انداخت
چقدر دوست داشتم
--
دلیل های خوشی یا نا خوشی ام
مثل تارگت نوشته هایم
نکره ی مقصوده اند
پی اس : ببخشید شفق ، هرچی زور زدم نتونستم تا پنج شنبه صبر کنم !
+ +
نویسنده: مهشید
کاش بدونی ماتم دنیام، بی تو فقط گریه می خواد ...

+ +
نویسنده: مهشید

و من زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و نا توانی این دست های سیمانی ... !
ف..ر..و..غ
--
--
پری سا
+ until +
نویسنده: مهشید
دیگه نمی خوام در جواب چرا هام
بشنوم : چمیدونم
دیگه نمی خوام انقدر به اون کاری که می کنم اعتقاد نداشته باشم
که وقتی یکی ازم می پرسه، جدا ؟!
من از اون پام بپرم رو اون پام و طفره برم
دیگه نمی خوام بعضی ها
تو این باکس گوشیم هم فضولی کنن !
راستی
دنیا تا کی می خواد اینطوری بمونه ؟!
--
هیچ کدوم از این ها
منو از کاری که دوست دارم بکنم باز نمی داره
حالا همه بگن
مهشید اون اشتباهی که این همه ادم کردن ، تو نکن
مگه زندگی غیر از تکرار دوباره ی اشتباه های گذشته اس ؟!
--
سمیه
حالا شدی یه کوه
که نمی شه به همین ساده گی ها ، ازت گذشت
بس کن دختر
نذار بیش تر از این
حسرت شهامتت که هیچ وقت نخواهم داشت رو ، بخورم
بس کن ...!
+ +
نویسنده: مهشید

تقویم خالی و سفیدم را پر خواهم کرد
حتی روزهای سیاهش را
از آدم های روزگار سیاه ِ داستانم خواهم نوشت
تا جایی که دلخوش شوم به روزهای سیاهی که تنهایی سپری نمی شوند
و من با همین آدم های روزگار سیاه داستانم
سپیدی تجربه می کنم
یعنی نکوئی ِ این بهار رو قراره تا آخر سال به کول بکشم ؟!
p.s: چه سال نکبتی در پیش ِ
--
Rainy days, are yours to keep !!!!
