نویسنده: مهشید
آدم ها وقتی برای هم به پایان می رسند تازه ابتدای شروعشان است
شروع به عوض کردن خودشان
من برای شما ، یا لااقل برای تو
به پایان رسیده ام
جرعه ی نهایتم هم سر کشیده ای
برای ما ، یا لااقل برای تو
دیگر فرصتی نیست …!
+ +
نویسنده: مهشید
رفتَنت ، نه حادثه شد _نه ماندنی _
عین بودنَت ، سردو بی انگیزه بود
جاری بودن رو از هم دریغ کردیم
از یکدیگر سد ساختیم تا برای هم ، همیشه بمانیم
راکد شدیم و ماندیم و حالا لجن ته نشین می کنیم
اگر جاری بودیم حتی اگر برای هم نمی ماندیم
حداقل حالا گند آب تحویل هم نمی دادیم ...!
--
وفاداری تو رو فقط میشه رو ماسه های دریا نوشت !
پی اس : انقدر سر خوش نباش ، آدم ها تاوان پس می دن ، تاوان ...!
--
این آهنگ رو به در خواست ِ آزاده گذاشتم رو وبلاگ
+ +
نویسنده: مهشید
و هنگام صبح ، ما در نیمه ی راه هیچ کجا خواهیم بود ، جایی که هیچ کس به دلیلی نیازی ندارد ، جایی که عشق بیشتر ازتنها اسم توست ...! (Origin.Anywhere.Emy lee )
+ PROSPECT +
نویسنده: مهشید

فکر می کردم لباسی که می پوشیم ، ساده ترین حق شخصی باشه که می تونیم سلیقه ی پرایوتمون رو تا حد ممکن روش پیاده کنیم . وقتی امنیت خاطر همین حق انتخاب لباس ساده رو هم ازت می گیرین ، وقتی دو تا زن که از همه ی وجودشون فقط دماغشون نمایانه ، بیان و واسه خودشون به هرچی تو فکر می کنی و فکر نمی کنی توهین کنن ، وقتی تو بگی :«نکنه می خوای عین شما شیم ؟»
و بشنوی : « تا شما رو جمع نکنیم آدم نمی شین » با خودت فکر می کنی این شما که می گن منظورشون انسان که نیست احتمالا ؟!
برگرد ، نگاه کن ، دیگه هیچی برامون نمونده ، ما زندگی نمی کنیم ، انتظار روزهای آزادی مون رو سپری می کنیم
چه انتظار ِ بی تفاوتی
پی اس 1 : « فرهنگ قورت می دیم ، اونم به زور »
پی اس 2 :« فضا می خوام ، اینجا واسه نفس کشیدن هم تنگه »
پی اس 3: « هنوز یه چیزی مونده ، وحشت...! »
+ +
نویسنده: مهشید
جمعه بيست و چهارم شهريور 1385
اپیزود I
این چند روز به مناسبت تولد ِ ناجی مسلمان ها ، تو محله خبرهایی ست ، تمام پسرهایی که در دوران بچگی ، گلوله ی برف به سر هم می کوبیدیم ، حالا برای بزن برقص در نیمه ی شعبان مهمان دعوت می کنن ...!
یک پسر که شبیه پانک های ِ آمریکاس و ریش هاش شبیه «بن مودی» میاد جلو و سلام می کنه ، با خودم میگم چقدر قیافش آشناس ، بعد یادم میوفته:
« این مهران ِ خودمون نبود؟! »
اپیزود II
ساعت باید یک ِ شب باشه ، با آذین و پریسا و فرنوش و فرهاد از خونه ی عمه آذر به سمت خونه ی ما میایم . در تمام طول راه فرهاد شعر های ِ شب ِ شعرش رو برامون می خوانه و ما هم گوش می کنیم ، وقتی میام مهران هنوز ِ دم ِ دره !
میرم خونه ی فرنوش اینا و از مامانش اجازه می گیریم که فردا با ما بیاد تَنگ واشی ، وقتی بر می گردم ساعت باید دو باشه ، ولی همه ی بروبچز دم ِ درن !
اپیزود III
ساعت باید شش صبح باشه ، باید راه بیوفتیم به سمت ِ تَنگ واشی . من و پریسا تا 4 صبح با هم حرف زدیم و حالا باید بیدار شیم ، اون هم به زور ِ کتک ...!
اپیزودIV
ده صبح ، اینجا تَنگ واشی !
بعد از خوردن ناهار راه میوفتیم به سمت ِ آبشار ، گذشتن از یک رود خونه در ابعاد یک تخت ِ خواب با پای ِ پیاده ، برای دیدن تنها یک آبشار ! حداقل 15 نفری هستیم و به تدریج کمتر می شیم.
حدس می زدم ، به خاطر تو عاشق آدم های ِ شبیه به تو هم بشم ، اینو از علاقه ی که به آدم های زشت دارم می فهمم .
اپیزود V
ساعت باید 9 شب باشه ، تمام پایین تنم از سرمای ِ آب تَنگ ِ واشی سِر شده . دیگه داریم می رسیم خونه . بروبچز کوچه کار خودشون رو کردن ، تمام ِ خونه های ِ محله از صدای سیستم ماشین امیر ، می لرزه . نیمه شعبانی عجب بزن برقصی راه انداختن ... !
تازش ام به این نتیجه رسیدم که خوردن مواد محرک کننده برای امام زمان اصلا اشکالی نداره ، اصلا !!!!!!!!!
اپیزود نهایی
خسته ام ، ولی نمی خوام چشمام رو ببندم
میدونم یه روزی دلم برای همه ی اینا تنگ خواهد شد
همشون ...!
--
پی اس : گزیده شده از دفتر خاطراتم
پی اس 2 : پری یادته ؟!
پی اس 3 : دلم تنگ نشده ، فقط خسته شده ، از این سنگین بودن ، از این خانوم بودن ، از این خرخون بودن ، کاش همیشه میشد برای تغییر هایی که می کنیم سرعت متوسط در بیاریم !
+ +
نویسنده: مهشید

دوست داشتنت را خفه خواهم کرد ، با خودم به گور خواهم بُرد
آنقدر که خودم هم یادم برود
که روزی
روزگاری
یکی بود و
یکی نخواست که باشه
--
بین عشق و نفرت
فقط یه خط باریک فاصله اس
من فعلا دارم این وسط زیگزاک می رم
--
خالی تر از اونم که بخوام زندگی ت رو پُر کنم ...!
--
بعضی ها می نویسن تا خونده شن
بعضی ها می نویسن تا خالی شن
بعضی ها می نویسن تا ثبت بشن
و من می نویسم
چون بهش عادت کردم ، بهم عادت کرده ، به هم عادت کردیم ...!
+ +
نویسنده: مهشید
شاید دلایل بعضی کارهات برام روشن نباش ِ ..!
ولی
من می تونم
از همین حالا
تا هر وقت که بخوای _ یا حتی نخوای _
چشمام رو ببندم و دنبالت بیاااااام
به جایی که حتی نمی دونم کجاس
چون باور دارم آدمی عین تو
هیچ وقت که نه ، هرگــــــــــــز اشتباه نمی کنه
--
بعضی وقت ها احساس می کنم
تکراری شدم و برای تو سوپر تکراری ...
خیلی دوست داشتم بدونم اگه من جای تو بودم
با مهشید چطوری رفتار می کردم ،
مسلما عین تو _ انقدر خوب _ نبودم
مرسی که حتی جواب بدی هام رو هم با خوبی میدی ....، زیلی ...!
+ +
نویسنده: مهشید
برای این که اثبات کنم مثه خر گیر کردم تو گِل
آیا باید جمله ای غیر از این بگم که «مثه خر گیر
کردم تو گل ؟! »
-
ضربه زدن روی دکمه های کیبورد خسته ام می کنه
دوست دارم
دستم با تولد هر کلمه روی کاغذ کشیده شه
دوست دارم به قداست یه چیزایی ایمان بیارم !
