تبليغاتX
متروک

mahshidoo

مهشید

mahshidoo

http://mahshidoo.blogfa.com

متروک

متروک

متروک

When this began,I had nothing to say And I'd get lost in the nothingness inside of me!..!

متروک

متروک
+ +
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386
نویسنده: مهشید

آدم ها وقتی برای هم به پایان می رسند تازه ابتدای شروعشان است
شروع به عوض کردن خودشان
من برای شما ، یا لااقل برای تو
به پایان رسیده ام
جرعه ی نهایتم هم سر کشیده ای
برای ما ، یا لااقل برای تو
دیگر فرصتی نیست …!



+ +
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386
نویسنده: مهشید

رفتَنت ، نه حادثه شد _نه ماندنی _

عین بودنَت ، سردو بی انگیزه بود

جاری بودن رو از هم دریغ کردیم

از یکدیگر سد ساختیم تا برای هم ، همیشه بمانیم

راکد شدیم و ماندیم و حالا لجن ته نشین می کنیم

اگر جاری بودیم حتی اگر برای هم نمی ماندیم

حداقل حالا گند آب تحویل هم نمی دادیم ...!

 

 

--

وفاداری تو رو فقط میشه رو ماسه های دریا نوشت !

 

پی اس : انقدر سر خوش نباش ، آدم ها تاوان پس می دن ، تاوان ...!

 

 

 

--

این آهنگ رو به در خواست ِ آزاده گذاشتم رو وبلاگ




+ +
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386
نویسنده: مهشید

 

و هنگام صبح ، ما در نیمه ی راه هیچ کجا خواهیم بود ، جایی که هیچ کس به دلیلی نیازی ندارد ، جایی که عشق بیشتر ازتنها اسم توست ...!          (Origin.Anywhere.Emy lee )




+ PROSPECT +
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
نویسنده: مهشید

 

 

فکر می کردم لباسی که می پوشیم  ، ساده ترین حق شخصی باشه که می تونیم سلیقه ی پرایوتمون رو  تا حد ممکن روش پیاده کنیم . وقتی امنیت خاطر  همین حق انتخاب لباس ساده رو هم  ازت می گیرین ،  وقتی دو تا  زن که از همه ی وجودشون فقط دماغشون نمایانه ، بیان و واسه خودشون به هرچی تو فکر می کنی و فکر نمی کنی توهین کنن ، وقتی تو بگی :«نکنه می خوای عین شما شیم ؟»

 و بشنوی : « تا شما رو جمع نکنیم آدم نمی شین » با خودت فکر می کنی این شما که می گن  منظورشون انسان که نیست احتمالا ؟!

برگرد ، نگاه کن ، دیگه هیچی برامون نمونده ،  ما زندگی نمی کنیم ، انتظار روزهای آزادی مون رو سپری می کنیم

چه انتظار  ِ بی تفاوتی

 

پی اس 1 : « فرهنگ قورت می دیم ، اونم به زور »

پی اس 2 :«  فضا می خوام ، اینجا واسه نفس کشیدن هم تنگه »

پی اس 3: « هنوز یه چیزی مونده ، وحشت...! »  

 




+ +
شنبه هشتم اردیبهشت 1386
نویسنده: مهشید

 

جمعه بيست و چهارم شهريور 1385

 

اپیزود I

 

این چند روز به مناسبت تولد ِ ناجی مسلمان ها ، تو محله خبرهایی ست ، تمام پسرهایی که در دوران بچگی ، گلوله ی برف به سر هم می کوبیدیم ، حالا برای بزن برقص در نیمه ی شعبان مهمان دعوت می کنن ...!

 

یک پسر که شبیه پانک های ِ آمریکاس و ریش هاش شبیه «بن مودی»  میاد جلو و سلام می کنه ، با خودم میگم چقدر قیافش آشناس ، بعد یادم میوفته:

 

 « این مهران ِ خودمون نبود؟! »

 

اپیزود II

 

ساعت باید یک ِ شب باشه ، با آذین و پریسا و فرنوش و فرهاد از خونه ی  عمه آذر به سمت خونه ی ما میایم . در تمام طول راه فرهاد شعر های ِ شب ِ شعرش رو برامون می خوانه و ما هم گوش می کنیم ، وقتی میام مهران هنوز ِ دم ِ دره ! 

 

میرم خونه ی فرنوش اینا و از مامانش اجازه می گیریم که فردا با ما بیاد تَنگ واشی ، وقتی بر می گردم ساعت باید دو باشه ، ولی همه ی بروبچز دم ِ درن !

 

 اپیزود  III

 

ساعت باید شش صبح باشه ، باید راه بیوفتیم به سمت ِ تَنگ واشی . من و پریسا تا 4 صبح با هم حرف زدیم و حالا باید بیدار شیم ،  اون هم به زور ِ کتک ...!

 

 اپیزودIV

 

ده صبح ، اینجا تَنگ واشی !

 

بعد از خوردن ناهار راه میوفتیم به سمت ِ آبشار ، گذشتن از یک  رود خونه در ابعاد یک تخت ِ خواب با پای ِ پیاده ، برای دیدن تنها یک آبشار ! حداقل 15 نفری هستیم و به تدریج کمتر می شیم.

 

حدس می زدم ، به خاطر تو عاشق آدم های ِ شبیه به تو هم بشم ، اینو از علاقه ی که به آدم های زشت دارم می فهمم .

 

اپیزود V

ساعت باید 9 شب باشه ، تمام پایین تنم از سرمای ِ آب تَنگ ِ واشی سِر شده . دیگه داریم می رسیم خونه . بروبچز کوچه  کار خودشون رو کردن ، تمام ِ خونه های ِ محله از صدای سیستم ماشین امیر ،  می لرزه . نیمه شعبانی عجب بزن برقصی راه انداختن ... !

 

تازش ام به این نتیجه رسیدم که خوردن مواد محرک کننده  برای امام زمان اصلا اشکالی نداره ، اصلا !!!!!!!!!

 

 

اپیزود نهایی

خسته ام ، ولی نمی خوام چشمام رو ببندم

میدونم یه روزی دلم برای همه ی اینا تنگ خواهد شد

همشون ...!

--

پی اس : گزیده شده از دفتر خاطراتم

پی اس 2 : پری یادته ؟!

پی اس 3 : دلم تنگ نشده ، فقط خسته شده ، از این سنگین بودن ، از این خانوم بودن ، از این خرخون بودن ، کاش همیشه میشد برای تغییر هایی که می کنیم سرعت متوسط در بیاریم ! 




+ +
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386
نویسنده: مهشید

 

دوست داشتنت را خفه خواهم کرد ، با خودم به گور خواهم بُرد  

آنقدر که خودم هم یادم برود

که روزی

روزگاری

یکی بود و  

یکی نخواست که باشه

 

--

بین عشق و نفرت

فقط یه خط باریک فاصله اس

من فعلا دارم این وسط زیگزاک می رم

 

--

خالی تر از اونم که بخوام زندگی ت رو پُر کنم ...!

 

--

بعضی ها می نویسن تا خونده شن

بعضی ها می نویسن تا خالی شن

بعضی ها می نویسن تا ثبت بشن

و من می نویسم

چون بهش عادت کردم ، بهم عادت کرده ، به هم عادت کردیم ...!




+ +
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
نویسنده: مهشید


شاید دلایل بعضی کارهات برام روشن نباش ِ ..!
ولی
من می تونم
از همین حالا
تا هر وقت که بخوای _ یا حتی نخوای _
چشمام رو ببندم و دنبالت بیاااااام
به جایی که حتی نمی دونم کجاس
چون باور دارم آدمی عین تو
هیچ وقت که نه ، هرگــــــــــــز اشتباه نمی کنه

--

بعضی وقت ها احساس می کنم
تکراری شدم و برای تو سوپر تکراری ...
خیلی دوست داشتم بدونم اگه من جای تو بودم
با مهشید چطوری رفتار می کردم ،
مسلما عین تو _ انقدر خوب _ نبودم
مرسی که حتی جواب بدی هام رو هم با خوبی میدی ....، زیلی ...!





+ +
شنبه یکم اردیبهشت 1386
نویسنده: مهشید

برای این که اثبات کنم مثه خر گیر کردم تو گِل
آیا باید جمله ای غیر از این بگم که «مثه خر گیر
کردم تو گل ؟! »

-
ضربه زدن روی دکمه های کیبورد خسته ام می کنه
دوست دارم
دستم با تولد هر کلمه روی کاغذ کشیده شه
دوست دارم به قداست یه چیزایی ایمان بیارم !



قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ