نویسنده: مهشید

این روزها
سیب های گلاب هم از مزه افتاده اند !
کم کم با محو شدنت
سیب گلاب را از دایره ی لغاتم حذف خواهی کرد
و هرگز نمی فهمی تو
این از مزه افتادن زندگی ام را
این تلخ شدن را !
--
کسی که دوستم داشت را
به کسی که دوستش داشتم
فروختم
شاید هم
خودم را ...
--
حرفهایت را به هم مچاله نکن تا قافیه پیدا کنند
و وسوسه انگیز شوند !
بذار منطقی نباشم
بذار آرام بگیرم و فکر کنم
جایی هست
جایی برای جبران ِ همه ی این ناکامی ها !
پی اس :چقدر مفعول ...!
پی اس : زنگ ناهار با بچه بحث می کنیم ، همشون معتقدند معنی نوشته های من رو نمی فهن !
و وقتی میگم چرا می خونین پس ؟، می خندن !
+ +
نویسنده: مهشید
میدانم
روزی بر خواهی گشت
روزی که تنها چیزی که از هم بخاطر می آوریم
نام هایمان است _ شاید با چند نقطه پس و پیش ...!_
پی اس : اسم تو که نقطه نداره، پس نگران چی هستی؟!
--
کاش همیشه به موقع می رسیدم
نه آنقدر زود که نابالغانه دل ببندیم
نه آنقدر دیر که در اذحام ِ نفس ها اطرافمان ،محو شویم !
پی اس : یه بار زود رسیدم ، یه بار دیر ، ترجیحا نمی رسم اگه قرار دفعه ی سومی باشه .
--
بری تو وُ
مرگ ِمن از
رفتن ِ تو
سَر برسه !
--
که هی خودم رو غرق کنم
هی نجاتم بدی
هی نجاتم بدی
+ +
نویسنده: مهشید
و وقتی بازش می کنم
مثه این فیلما بنویسه :«یک سال بعد »
--
و تو نمی دانی
این روزهای چقدر کوچه ها تنگ است و نفس ها سخت
همیشه هراسیدم از انتخاب
از علایقم
و جنگیدم
تا این علایق ِ ناقص و خاص پسند
صیقل بخورند ، آدم شوند ، منطقی باشند
وقتی تو را کنار گذاشتم یکی از همین جنگ ها بود
وقتی انتخاب رشته کردم هم یکی دیگر از انها
حالا توی ِ این کوچه ی تنگ و نفس گیر که
صمیمی ترین دوست ، نزدیک ترین رقیب است
برای زنده بودن لااقل باید جنگ انفرادی را کنار گذاشت
وفقط یه یک جمله رسید
" من واقعی دوست نداره بیش از این علایق ِ کاذب بسازه !
من واقعی نمی خواد خانم مهندس صداش کنن "
p.s : همین که گفتم ، منتظر رتبه ی بیست هزارم نیستم !
: سایه رفته شمال ، زهرا سه شنبه میره ، بابا ، یکی بفهمه ! من شمال می خـــــــــــــــــــوام !
+ +
نویسنده: مهشید
توی زندگی دقیقا زمانی دلبسته میشی که باید خداحافظی کنی !
استاد عربی ِ شفق و سارا
--
وقتی با محمد حرف می زنم یه طوری به این فکر می کنم
کجای این قضیه ی ِ شُل و ور اومده رو بگیرم که صدای هق هق زهرا رو نشنوم
اسطوره ای که زهرا تو این یه سال برام ساخته بود
بزرگتر از پسری بود که من یک روز رو باش سپری کردم
خشی میگه : « خیلی احساسیه ، می تونه فراموشش کنه ؟! »
زهرا میگه :« فقط می خوام بفهمه ازش متنفرم »
و وقتی از پسری که از پشت شبیه محمد بوده حرف می زنه
فکر می کنم به این که زهرا تا کِی می خواد دوره خودش حلقه بزنه ؟!
پی اس : زیاد نخونیدش ،جز چند نفر ، بقیه چیزی نمی فهمن !
--
هی می خوام خودمو گم کنم
باز پیدا میشم
هی می خوام تکرار نشم و هی پاک می کنم ،
باز گند می زنم . بی فایده اس
نمی تونم بفهمم آدم ها چطوری خود ِ تکراری شون رو هفتاد سال هشتاد سال تحمل می کنن
نمی خوام بیام جایی که خاطره برام تداعی کنه ،فکر کنم به چیزهایی که یه عمر تو تخیلاتم ساختم و
علنا به هیچ کدومشون نرسیدم !
هی زور می زنم
هی فراموش می کنم
باز یادم میاد
هی دل می کَنم
باز دل می بندم
دوست دارم حس کنم چیزی اون عقب نیست که برگردم
دوست دارم بی ریشه باشم ، معلق !
نه تکراری ، نه اجباری ، نه عشقی نه حتی تهدیدی
نه قراری که زیرش رو امضا کرده باشی و حالا به شکر خوردن افتاده باشی
--
هر روز که میگذره
بیشتر به این نتیجه می رسم که
من در هیچ کجای زندگی م قرار نبود ریاضی دان بشم !
+ +
نویسنده: مهشید
عشق همون هوس متداوم شده و کِش اومده س
با چاشنی ِ نرسیدن برای ماندگاری ِ بیش تر ...!
متاسفانه با اولین نشانه های رسیدن
به سرنوشتی مانند هوس یا شاید سیاه تر نیز دچار شود ..
--
آدم هایی که بی چشم داشت به سود و فقط برای علاقه اشون
خیلی کارا می کنن ، خیلی کمن ، ولی همون عده ی کم هم قابل تحسینه !
حتی اگه باعث شه فقط چهار نفر کتابخوان یا کتابخوان تر شن
پس آفرین به همّت ِ فانتزی سیسم های ِ ایران ...!
