نویسنده: مهشید
سایه میگه :
من نمی دانم ما انسان ها.!! (از منجم ها فاکتور می گیریم!)که تنها دارایی وجودیمان محبت است
و ان را هم خرج نمی کنیم چرا به بزرگ شدن فکر می کنیم؟
و من میگم:
محبت رو اسثنا و دریغ شدنش ارزشمند می کنه !
مگر نه میشد عین کلام و پول ودانشگاه ...
فک کن دختر، آدم های بزرگ زمانه ی ما هیچ کدام بی دریغ محبت نمی کنند حتی منجم هایشان ..!
قیمت داشته باش ، حتی اگر خریداری نباشد
پی اس : من که هستم
--
به سین :

( اصلا مجبور نیستین این زیر رو بخونین )
کم پیش می اید آدم ها با یک کتاب بزرگ شوند
و سرنوشتشان را عوض کند
این کتاب یک چیزی بیشتر از فقط یک کتاب بود
و اگر نبود ، شاید هیچ وقت دیگر کتاب نمی خواندم و
نمی نوشتم و ...
برای هری
برای همه ی خاطرات خوش مدفون
امضا : از طرف دختری که در سال و ماه و روز تولد تو بدنیا آمد...!
تمام ....
+ +
نویسنده: مهشید
وقتی
حتی
حافظ هم
جوابم را
درست حسابی
نمی دهد !
--
این روزها هیچ وقت برایم تکراری نمی شوند
این روزها من را یاد ِ جسارت های گذشته ام می اندازد
از همه بیشتر
تو ...!
یاد ِ سهم زیادم از دنیا که مالکش بودم
یاد ِ دل دل های بچه گانه ی تو
لبخندت
که تمامم را به باد داد !
به باد رفت
جسارتم
سهمم
با طعم گوش فیل هایی که فقط برای پیچاندن مامان
برای تو
زیر تختم گندید !
+ absence +
نویسنده: مهشید
متروک است
جایی که همه حاضر باشند و
غیاب تو
حاضر ....!
--
آرزوی یکی شدن ِ سایه هایمان را هم به گور برده ام
چه رسد خودمان را
نقطه ! ته ِخط
+ +
نویسنده: مهشید

شبیه ـ آه نباشد...!