نویسنده: مهشید
دوست دارم آنقدر از زندگی دور شوم که برای دچار شدنش
حتی لحظه ای
نا چار شوم تا زانو خم شوم و فقط با نوک انگشت هایم
لمسش کنم
آنوقت دیگر آنقدر درد های ِ گاه و بی گاهش تا مغز
استخوان ِ وجودم را نمی سوزاند
ناچارم هم نمی کند تا مدت ها روی متکا بشینم !
--
تظاهر های این روزهایم هر شب با واقعیت هم آغوش می
شوند
فردایش هم از ترس ِ رسوایی همه چیز را انکار می کنند ...!
--
توفیق ِ خیلی اجباری ِ امسال هم خاطره انگیز بود
اگر از هر شب یه ربع خوابیدن و
شاهکار بازی های خانوم امیری و
مردم پافیلایی ِ این مملکت هم فاکتور بگیریم
بهانه ی ِ خوب خیلی چیزهای دیگری که موجبش شد را
فراموش نخواهم کرد
همه یشان بماند برای ِ روز مبادایی که گذاشته ایم
برای جبران ِ نفس های دور از هم
پی اس : 18 آذر هم که یادت نمیره ؟!؟! این روزا فقط کف دست های تو خوشحالم می کنه ...!
پی اس 2 : از چشماتم که بگذرم از دستات که نمی گذرم .
