تبليغاتX
متروک

mahshidoo

مهشید

mahshidoo

http://mahshidoo.blogfa.com

متروک

متروک

متروک

When this began,I had nothing to say And I'd get lost in the nothingness inside of me!..!

متروک

متروک
+ +
شنبه سی و یکم فروردین 1387
نویسنده: مهشید

کمک کن مرا به ندیدن ...



+ +
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
نویسنده: مهشید

یعنی دو ماه دیگه می تونم این پرانتز لعنتی رو بردارم و هرچی تا حالا از خوشی ام فاکتور گرفته بودم رو با سرعت ِ هرچه تمام تر تو زندگی م ضرب کنم ؟!؟! ؟


+ سیزده به من ،سیزده به تو ... +
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
نویسنده: مهشید

قدم زدن در به در شده ترین روز سال با جیغ ترین وضعیت ممکن . من به این نهایت بودن های غیر عادی خو گرفته ام . و به این حس ناملموس و همیشگی زرد شدن سبزه ی اول سال و جنازه ها ی شناور ماهی های قرمز روی آب ! سهم من از این روز و شب های گذرا نمی تواند ناگذر تر از این باشد . و این منصفانه نیست !


+ حسین پناهی ! +
شنبه دهم فروردین 1387
نویسنده: مهشید

حرمت نگه دار دلم , گلم. که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است. میراث من، نه به قید قرعه، نه به حکم عرف، یک جا سند زدم همه را به حرمت چشمانت، به نام تو! مهروموم شده با آتش سیگار متبرک ملعون، _ کتیبه خوان خطوط قبایل دور _ پس گریه کن مرا به طراوت، به دلی که می گریست، بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش، و آواز می خواند ریاضیات را... + این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است، میراث من، حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرد، تا بدانم و بدانم و بدانم! به وار وا نهادم مهر مادری ام را, گهواره ام را به تمامی، و سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم، و کبوترانم را از یاد بردم، و می رفتم و می رفتم و می رفتم، از صفحه یی به صفحه یی، از چهره یی به چهره یی، از روزی به روزی، از شهری به شهری، زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند. سند زدم یک جا، همه را به حرمت چشمان تو. مهروموم شده با آتش سیگار متبرک ملعون، که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را تا شمارش معکوس آغاز شده باشد. بر این مقصود بی مقصد! + کفایت می کرد مرا حرمت آویشن مرا مهتاب مرا لبخند و آویشن حرمت چشمان تو بود. نبود؟ + حرمت نگه دار ...گلم، دلم اشک هایی را که خون بهای عمر رفته ام بود. داد خود را به بی دادگاه خود آورده ام. همین. نه به کفر من نترس. کافر نمی شوم هرگز. زیرا به نمی دانم ها ی خود ایمان دارم انسان و بی تضاد؟؟ + شک دارم به ترانه یی که زندانی و زندانبان هم زمان زمزمه می کنند. آری گلم....دلم حرمت نگه دار. که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است. سرگذشت کسی که هیچ کس نبود. و همیشه گریه می کرد. بی مجال اندیشه به بغض های خود تا کی مرا گریه کند تا کِی و به کدام مرام بمیرد! آری گلم دلم . ورق بزن مرا .


+ +
جمعه نهم فروردین 1387
نویسنده: مهشید

بالاخره گرفته شد خون بهای تمام شب های تباه شده ی امسال ام من بعد از مدت ها آرومم و به خراب شدن هیچ حرمتی فکر نمی کنم ... من آرومم ---------------- عمر گرفته شده پس داده نمی شود ...!


قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ