تبليغاتX
متروک

mahshidoo

مهشید

mahshidoo

http://mahshidoo.blogfa.com

متروک

متروک

متروک

When this began,I had nothing to say And I'd get lost in the nothingness inside of me!..!

متروک

متروک
+ +
جمعه سی و یکم خرداد 1387
نویسنده: مهشید

 من : این همه ارتجاع بین خوب و بد بودنت رو به رخم نکش ، چند شبه دارم دور از شتر می خوابم که خواب ِ آشفته نبینم ...اگه خواستی اون دفتر رو برگردون به حرمت ِ اون همه نوشته ی بی دغدغه و بی سر ِ کاری ِ من ، تحمل ِ این همه تزویر برام سخته .

 

تو : ببخشید بابت ارتجاع ِ خوب و بد بودن ... بابت پاشیدن ِ حس هام ... واسه قالب کردنشون ... بابت وصله کردنشون ... بابت دور بودنت ...بابت پیشنهاد نوشتن ....بابت تحملی که واست سخته ...گفتن هر کدوم از این ببخشیدها حس ِ نبودنم رو پر رنگ می کنه ...بدم میاد از این حسن ِ نیت هات که پشتش کلی مضمون خوابیده ...بدم میاد از نگرانی هات که وقتی می گی بعدش به خودت صد مرتبه می گی که گفتنش اشتباه بود .حالم بهم می خوره از بی خودی متهم بودن ..اتهام وارد نیست .._سانسور _حرف زدن های ِ امروزم با تو ، زنگ زدنم به تو ... من حالم خوبه ... اینا همش تلقینه ...دلم می خواد تنها بخندم ...تنها راه ِ حلشه ..یکی نیست بهم بگه آروم باش ... آروم می شم ..خودم ...احتیاجی نیست !

امروز می خواهم بکشم احتیاج داشتن با احتیاجاتم رو ...ببخش اگه خودآگاه و ناخود آگاه گاهی اوقات خاطره هام ...گاهی اوقات تو دوست داشتنی هام ... گاهی اوقات تو مرز ِ بین خوب و بد بودنم

دستت رو می کشم و می برم ...من دویدن رو دوست دارم ..من فاصله ساختن رو ...پریدن از فاصله ها رو ... جا انداختن و نادیده گرفتن رو دوست دارم ...چقدر سخته با من بودن ... با من بودن واست دردسر درست می کنه ..اما من بخدا دلم نمی خواد که اذیت شی ...باور کن ! برو ... راه حلشم نمی دونم چیه ...شاید باید از من بدت بیاد ...شاید باید فراموش کنی ..نمی دونم ..اما یه چیزی رو تو هم نمی دونی ..من همیشه دلم می خواست چیزهایی رو که می بینم تو هم ببینی ..حس هایی رو که دارم و خودم کشفشون کردم رو دلم می خواست واست کادو پیچ کنم و بت هدیه بدم ! دلم می خواست کلمه ها رو بت بگم ... دلم می خواست یکی باشیم . دلم می خواست خواستنی هامون یکی شه ...

اگه باورت نشد عیبی نداره ...می ذارم حساب ِ تمام باور نکردنی های قبلت ...عادت شده باور نکردنات !

 

واسه امشب خیلی بسه !




+ +
پنجشنبه سی ام خرداد 1387
نویسنده: مهشید



می خوام برم بالای یه بلندی و تمام روز و شب های ِ تباه شده ی بی فایده ی امسالم رو زار بزنم !
تباه شدم
تباه
تبا
...



+ +
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
نویسنده: مهشید


در واقع ، «حقیقت» لزومی نداره تلخ باشه !
مثل ِ یه خیار که ته اش شیرین ِِ.





+ لیکن به دست نیایی ... +
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
نویسنده: مهشید

من که خواجه نصیر قبولم !
دانشگاه تو کجاست؟
یعنی چقدر تا دانشگاه ِ من راهه ؟!؟!


+ full summer +
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
نویسنده: مهشید

 

 

حالا دیگه به چجوری تموم شدنش فکر هم نمی کنم حتی !

تموم شد اون یک سالی که ارزو داشتم چشمام و ببندم و باز کنم و بنویسه :«یک سال گذشت .»

من حتی به حجم سیاه تباهی های جسوری که لمس کردم هم فکر نمی کنم !

من فقط می خوام برم دنبال عشق و حال زندگی م

کی پایه اس بریم کلاس داستان نویسی؟!؟!!؟؟!

 

-

ما هیچ کدوم دخترای بدی نبودیم

فقط بلد نبودیم خوب باشیم

زار زار امروزمم بخاطر تفاوتی که بین براکد یک یا صفر بود نبود

برای خوبی بی پنجره ات بود  !   

 




+ +
سه شنبه هفتم خرداد 1387
نویسنده: مهشید

سرنوشت ساز ترین ماه زندگی من باید تلیلت شده باشه تو یه کاسه ی

بزرگ  وهم !

به یه یک شب که دیگه انقدر دست رو روی   backspace نکشم !

انقدر نزنم از تو .

 

 

* تلیت رو با هر دیکته ای که دوست دارین بخونین .

* نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل ..




قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ