نویسنده: مهشید
+ +
نویسنده: مهشید
سکوتم به جز تو ، صدایی نداره
سکوتم به جز تو ، صدایی نداره
سکوتم به جز تو ، صدایی نداره
سکوتم به جز تو ، صدایی نداره
سکوتم به جز تو ، صدایی نداره
--
دلم برات تنگ شده احمق
واسه یه بارم که شده اینو بفهم !
+ +
نویسنده: مهشید
کسی ست درون من که تورا فریاد نمی زند
کسی که از تو و دیوار زورکی ساخته گی اطرافم خسته است
کسی که دلش پاییز می خواهد
کسی که عاشق ایران در بازه ی زمانی20 _ 1300 است
کسی که دیشب خواب دید شوهرش همان پدرش است و جفتشان
می خواهند او را بکشند
کسی که امروز به کلاس نمایش نامه نویسی رفت و استاد
به او گفت :«تو چشمه ی قصه ی ما باش !»
پی اس : البته به زهرا نقش پلنگ رو دادن !
پی اس : میشه البته کسی مزاحم جو ِ دو نفره ی ما نشه
لطفا ؟!؟!
+ +
نویسنده: مهشید
چقدر روز تولدم، رنگ ِ مرگ ِ !
+ +
نویسنده: مهشید
ذهن من آبستن است ، آبستن کتاب هایی که در آن نضج
گرفته ، باری که تنها من قادر به تحمل
نیچه
----
تمام رفاقتم غیر منصفانه بود
من تو رو نمی بخشم
تو هم منو نبخش
+ +
نویسنده: مهشید
وقتی ساعت رسید به 12:10 دیقه من هنوز خیلی چیزا
داشتم که بگم !
من به تواضع ِ دقیقه های گذشته که اصلن نمی فهمیدن
چقدر مهم ان قبطه خوردم.
به در کلاس که نگاه کردم فهمیدم که هیچ کس پشت اون
در منتظرم نیست .
اون ورقی که از زیر دستم کشیدن خیلی مهم تر بود ؛ از
من و هویت ِ بی کسم
خندیم ، این تنها کاری بود که از بچه گی وقتی دیگه نمی
تونستم کاری کنم به سراغم میومد .
--
یکی بیاد بزرگی کنه منو ازخونه ببره بیرون ؛ من می
ترسم !
خدا به من نزدیکه ، همونقدر که تو از من دوری ...
پناهی
+ +
نویسنده: مهشید
بغضم یه تلنگر فاصله داره تا ترکیدن !
