نویسنده: مهشید
تنش به سرش ، تنم به سرم ،نمی ارزد
تنش به سرم ، سرم به تنش ...نمی ارزد؟
+ +
نویسنده: مهشید
مهربان نمی شود این لعنتی
نه نیش ِ گشاده ات نه لاکی که هروز قرمز و قرمز تر می شود ، افاغه نمی کند
نقش مصرف کنندگی ات دست از سرت بر نمی دارد
مزه ی لوبیا عوض نمی شود اما تو می خوری و عمه تصدقت می شود که ...
که تو اگر جایی نروی هیچ کس تو را جایی نمی برد
جایی پیدایش می کنی و کمی در جا می زنید باهم و دَرک می کنی و دَرک نمی کنی که برای جای ِ دیگر ی رفتن
باید خودت و تنها خودت جایت را ترک کنی
مهربانی این لعنتی را از یاد می بری و فکر می کنی ...
و فکر می کنی که فکر نکنی و چه خوش می گذرد که فکر نکنی و انگار آسمان فکر نکردن
یک رنگ دیگری است و صدایت را لوس می کنی و قهقهِ می زنی و دستانت را می فروشی و دیگر
گدایی نمی کنی
اما
اما یادت نمی رود
مهربان نمی شود این لعنتی !
+ +
نویسنده: مهشید
پیش میاید که حنای ِ کسی برایت رنگی نداشته باشد ولی
پیش نیاید که حنای ِ خودت هم برایت رنگی نداشته باشد !
+ +
نویسنده: مهشید
گاهی میشوی زمزمه ای که داستان بودنت را به رُخت می کشد
بعدش هم می شوی تصمیم دوست نداشتنی ات و باوری که می گوید
قلب هیچ انسان ِ سالمی سمت راست اش نیست !
+ +
نویسنده: مهشید
در طــــــــــــــــی ِ این دو هفته
بعضی وقت ها
فقط بعضی وقت ها
فکر میکنم
به دیوار حاشایی که می تواند اِنقــــــــــــــدر بلند باشد