نویسنده: مهشید
یه ماه پیش توی مترو به میله تکیه داده بود که دیدمش از وقتی که سوار شد تا وقتی پیاده شدم داشتم نگاش می کردم وقتی ازش جدا شدم ذهنم مشغولش بود برا سایه تعریف کردم که من امروز یکیو دیدم که کلی دیقه محوش شده بودم گفت توصیفش کن نتونستم گفتم صدای تار میداد
هفته پیش که تو دانشگامون دیدمش از ذوق مردم به نازی نشونش دادم گفت هیچ چیز خاصی نداره گفتم نگاه کردنش رو ببین گفت راست می گی میدونم دروغ می گفت
گفتم برم جلو باش حرف بزنم نازی گفت فکر بد می کنه
دیروز دیدمش تنها تو سلف نشسته بود رفتم دو تا نسکافه بگیرم با هم بخوریم دیدم ضایع س رفتم پیشش نشستم خواستم
بگم چقدر از راه رفتنش نگاه کردنش تلش خندیدنش سکوت کردنش لذت می برم اما فقط به گفتن تیپت رو خیلی دوست دارم اکتفا کردم خندید خجالت کشید سرخ شد سرش رو انداخت پایین گفت چند بار دیدیم مگه دروغکی گفتم یه دفعه س ...
+ Good bye Lenin ! +
نویسنده: مهشید
می نویسم که فراموش نکنم اون دختر عینکی رو
که نقش زمین کردنش و مثل نعش کشیدنش
که جمعیت جیک زد و با باتون و گاز اشک آور خفه شد
که چقدر با فریاد خفه شدن سخته
که بعضی زخم ها هستند
که حتی اگر عوض هم داشته باشند
باز هم گله دارند
خیلی هم گله دارند ...
+ +
نویسنده: مهشید
دنیا برای آدمای شبیه به هم ، دنیای ِ کوچیکیه ...
