نویسنده: دختربارانی
برای رسیدن به دستهات هزار تا نقشه می کشیدم..و آخر سر وقتی دستهام به دستهات می رسیدن مطمئنم که همه اون هزار تا نقشه رو می فهمیدی
But when I try to reach your fingers
You just vanish into air
میگن مجنون بی ریخت بوده(بوده؟) لابد لیلی هم خوشگل بوده!!!همینه دیگه!ترکیب یک خوشگل و یک بی ریخت میشه یک تراژدی عشقی!گاهی وقتها فکر می کنم لابد همه تراژدی های عشقی دنیا رو بی ریخت ها رقم زدن.بنابراین ادبیات دنیا دین بزرگی به بی ریخت ها داره..
حتا واسه دوست داشتنت هم هزار تا نقشه می کشم..واسه اینکه نفهمی دوستت دارم.تو که نمی فهمی دوست داشتنت چه حالی داره.مثل نشستن پشت یه پنجره خاکی و نگاه کردن به بارون که توی حیاط درب و داغون و بی ریخت میریزه رو سر یه مشت آدم علاف..مثل همه راهروهای خالی و تنگ و تاریک.مثل قدم زدن تنهایی تو خیابون های جنوب شهر.مثل تنهایی بارون تو شهری که آدمهاش از بارون فراری هستند..
مادر بغض کرده
میگه می خوای بری می دونم.نمی تونم جلوتو بگیرم..
می دونم که می دونه من چرا می خوام برم...
می بینم به چی فکر می کنه.می دونم چه آرزوهایی واسه تنها دخترش داشته..
مادر منم خیلی از آرزوهامو به گور می برم.خیلی های دیگه هم آرزوهاشونو سالها مثل نعش یه مرده به دوش می کشن و بعد با خودشون به گور می برن..اینجا زمین.بهشت نیست.بنا هم نیست بهشت باشه.بنا نیست همه خوشبخت و خوشحال باشن.بعضی ها هم باید بدبخت و دلتنگ و بی ریخت باشن که دنیا بدون تراژدی عشقی نمونه...
هه هه هه هه هه!عجب طنز پست مدرنی میشه ها!بی ریخت ها حافظان عشق جاودانه هستند!!
منم بغض می کنم..
من عقده دارم!
زندگی همه اش یه پارادوکس آقای ن.باور.مادرم منو به دنیا آورده و همه کار برام کرده.بالاخره هم منو تنها میذاره و میره ولی حق فرزندی میگه تا وقتی هست دلشو نشکنم.وقتی هم نبود که خودم هم تموم شدم رفته پی کارش!اینم یه پارادوکس دیگه نه؟
می خوام برم گورمو گم کنم.
می خوام برم گم شم..یه جا که خودم هم از یاد خودم برم
شایدم رفتم به دارک ساید و با استفاده از قدرتهای دارک ساید یه کاری واسه خودم کردم!
آناکین هم خوب چیزیه!
مادر میگه می خوای بری..
تو دلم می گم من بی تقصیرم مادر...گناه من نبود که زندگی اینطوری رقم خورده بود...
posted by rainygirl
با اجازه مهشید!
+ تلخ همچون قرابه زهر... +
نویسنده: دختربارانی
تو می نشستی فرمول می نوشتی
من زیر چشمی نگات می کردم
تو خوشحال بودی فرمول می نویسی..
من خوشحال بودم فرمول می نوشتی..
تو خوشحال بودی چون تو خدای نوشتن اون خزعبلات بودی..
من خوشحال بودم ،چون وقتی اون خط خطی های خشک رو با خوشحالی می نوشتی،سرت پایین بود و من نگات می کردم...
می گن نگاه به نامحرم گناه داره..
لعنت به اون فرمول ها..باعث گناه من اونا بودن
فرمول ها که رو هیچوقت نفهمیدم ولی تمام خطوط چهره ات رو از حفظ شدم..
وقتی تو می نوشتی من دونه به دونه مژه هاتو می شمردم...
و اون خط خطی های روی کاغذ رو نگه می داشتم که بعدن بخونم...
* * *
۴۰ سال بعد،پیرزن همسایه یک نفر که مرد یک مشت کاغذ گیر می آرن که روش یک عالمه خط خطی بی معنی نوشته شده بوده..رد اشک روی کاغذ ها خشکیده بوده ....لابد میگن جل الخالق!مگه پیرزن ها هم گریه می کنن؟؟!!! یا مگه فرمول هم چیز گریه داری داره؟؟
کسی چه می داند آن فرمول ها همه چیزی بودند که تو برایم نوشتی و کسی چه می داند آن کاغذها تنها آثار لمس دستان تو بودند...
* * *
پ.ن.منو ببخشید برای این عاشقانه تلخ و غمناک و هندی.....تلخم..تلخ همچون قرابه زهر
پ.ن.مهشید جان ببخشید که بی اجازه اینجا آپیدم این حرفا تو دلم بد جور جمع شده بود...
من با آی دی خودم لاگین کردم نمی دونم چرا توسط مهشید زده احتمالن مشکل از قالبه به هر حال من دختر بارانی هستم!ولی به کسی نگید!
+ +
نویسنده: دختربارانی
عشق که نه رد اشک است بر گونه های خسته از انتظار..
دیگر انتظاری نیست..
کسی از آنسوی سواحل غم گرفته خبر بیداری مهتاب را به ما نمی دهد..
دریا نیز اندوهگین است.
با آینده بشارتی نیست..هست؟؟؟
میلیونها دل غمگین زیر این آسمان سربی دعا می کنند ..یا نمی کنند!
چشم به راه هستند..یا نیستند..
آن وقت من اینجا نشستم شعر می گویم!(شعر که نه !بهانه گیریهای دلی که خودش را نیز از یاد برده)
شعر به چه کار من یا آسمان بی پرنده شهرمان می آید؟
یکی نیست به جای شعر مرهمی بر دلی بگذارد..یا هست؟؟
چه حاصل از شعر نوشتن...تو که هیچوقت نمی خوانی..و این روزها از رهگذرهای غریب حرفهای عجیب می شنوم!!!
دلی را که کسی نبرده..باد میبره!!!!
+ افق روشن +
نویسنده: دختربارانی
همیشه همین طور بوده.ماندن سهم من.رفتن سهم تو.همیشه سخت ترین ها سهم من بوده.
حالا دیگر عید هم که باشدو بهار هم که بیاید فرقی نمی کند.اینجا همیشه باران می بارد.نه به خاطر سایه همیشه غایب تو.به خاطر ردپای خیس خاطرات نداشته.
دستهامان با هم غریبه..دلهامان غریبه تر.من متعلق به اسطوره ای فراموش شده از زمان باستانم!زمانی که انسان ها هنوز خویشاوند نزدیک زمین بودند و ساقه های طلایی گندم را همچون زلف پریشان مادر زمین شانه می زدند.آنجا بود که مردمان رستگاری خویش را در عمق نگاه دیگری می یافتند.عشق یعنی رستگاری و عشق برای زندگی بس بود..
تو؟تو متعلق به رویای سراسر تباهی عصر جدیدی!جایی که برای من در آن نقشی در نظر گرفته نشده.حدیث بودن من در اینجا به این می ماند که بیگانه ای را از اعماق قرون و اعصار بیرون کشیده باشند تا در همهمه آهن و ماشین عشق بورزد.عشق؟؟عشق بی مصرف دنیای امروز!این عشق نیست که بی مصرف شده.جسم است که محبس روح شده و حالا کلمات زرورق پیچیده و بی معنایی بلغور می کنیم از انسانیت و عدالت و دوستی و عشقی جهانیُ در حالیکه از همان دوست داشتن ساده دستان یار باز مانده ایم.
* * *
اینم متن کامل افق روشن
افق روشن شاملو که گمان می کرد روزی محقق خواهد شد.
روزي ما دوباره کبوترهاي ِمان را پيدا خواهيم کرد
و مهرباني دست ِ زيبائي را خواهد گرفت.
□
|
روزي که کمترين سرود |
|
|
|
بوسه است |
و هر انسان
براي ِ هر انسان
برادريست.
روزي که ديگر درهاي ِ خانهشان را نميبندند
|
قفل |
|
|
|
افسانهئيست |
و قلب
براي ِ زندهگي بس است.
روزي که معناي ِ هر سخن دوستداشتن است
تا تو به خاطر ِ آخرين حرف دنبال ِ سخن نگردي.
روزي که آهنگ ِ هر حرف، زندهگيست
تا من به خاطر ِ آخرين شعر رنج ِ جُستوجوي ِ قافيه نبرم.
روزي که هر لب ترانهئيست
تا کمترين سرود، بوسه باشد.
روزي که تو بيائي، براي ِ هميشه بيائي
و مهرباني با زيبائي يکسان شود.
روزي که ما دوباره براي ِ کبوترهاي ِمان دانه بريزيم...
□
و من آن روز را انتظار ميکشم
حتا روزي
که ديگر
نباشم.
با تشکر از مهشید جون که گذاشت تو وبلاگش بنویسم